<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349</id><updated>2012-02-16T02:08:52.628-08:00</updated><title type='text'>تهوع</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>56</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-7059995777726977957</id><published>2007-12-06T06:52:00.000-08:00</published><updated>2007-12-06T06:57:40.835-08:00</updated><title type='text'>پلیس و مافیا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند وقتی است که حیاط پشتی دانشکده ی ما ، حال و هوای دیگری پیدا کرده است . البته این&lt;br /&gt;قسمت دانشکده مدتهاست که با سایر قسمت ها متفاوت است که آن بحث دیگری است و الان به ذهنم رسید که در یک پست دیگر حتما راجع به آن بنویسم . اما این حال وهوای تازه که گفتم به خاطر شیوع و به قول بچه ها معتاد شدنشان به بازی مافیا و پلیس است .&lt;br /&gt;اصل بازی به این صورت است که به طور تصادفی عده ای پلیس می شوند و عده ای مافیا ، در حالی که فقط مافیاها می دانند که چه کسی پلیس است و چه کسی مافیا . این مافیا های بدجنس در هردور از یک بازی یک پلیس را می کشند و بازی کنندگان – که بعضی شان پلیسند و بعضی شان مافیا - باید با استدلال منطقی و بحث و گفتگو و رای گیری بر سر مافیا بودن یک نفر به توافق برسند و او را از دور مسابقه خارج کنند . نکته های جالب بازی این است که :&lt;br /&gt;1- کسی نمی داند آن که از بازی خارج می شود پلیس بود یا مافیا .&lt;br /&gt;2- در خلال بازی همه به همه اتهام می زنند . پلیس ها سعی می کنند مافیاها را پیدا کنند ، مافیا ها هم سعی می کنند آنها را متقاعد کنند که پلیس های دیگر مافیا هستند و آنها را از دور خارج کنند ، خلاصه به حرف هیچ کس نمی توان اعتماد کرد . فقط باید به خودت ، هوشت و قدرت استنتاجت تکیه کنی .&lt;br /&gt;3- مافیا ها ممکن است افرادی از خودشان را بکشند تا ذهن پلیس ها را منحرف کنند .&lt;br /&gt;خلاصه بازی اینقدرادامه پیدا می کند که همه ی پلیسها یا همه ی مافیاها کشته شوند . این بازی پیچیده تروباحال ترازچیزی است که گفتم اما اصل آن همین است .&lt;br /&gt;این روزها در دانشکده یا به هر کس که می رسی از تو می پرسد که برای پلیس و مافیای امروزهستی یا نه یا هیچ آشنایی نمی بینی چون که همه در حیاط پشتی در حال بازی هستند .&lt;br /&gt;علاوه براینها شنیده ام قرار است یک جلسه تحلیلی و آسیب شناختی برگزار شود تا دلیل اینکه مافیاهای دانشکده ی ما در مقایسه با مافیاهای دانشکده فیزیک اینقدر ضعیف هستند معلوم شود ! قبول دارم که همه شان یک مشت کسخل هستند اما در این یک مورد بهتر است تا این بازی را خودتان نکرده اید ، راجع به آنها قضاوت نکنید . ( خود من هر وقت می روم حیاط پشتی تمام مدت دارم با خودم تکرار می کنم : تا کنکور یک ماه و نیم بیشتر نمانده ، من گول نمی خورم ، من گول نمی خورم ، من گول نمی خورم ... ! )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-7059995777726977957?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/7059995777726977957/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=7059995777726977957' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/7059995777726977957'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/7059995777726977957'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/12/blog-post_564.html' title='پلیس و مافیا'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-3380835955808103186</id><published>2007-12-06T03:26:00.000-08:00</published><updated>2007-12-06T06:06:37.080-08:00</updated><title type='text'>ما و زندگی روزمره</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;1&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آلفرد شوتس ، مهم ترین نظریه پرداز پدیده شناسی ، در نظریه اش مفهومی به نام جهان حیاتی دارد که چهارچوب فرهنگی و دستورالعمل های از پیش تعیین شده ی زندگی اجتماعی و تاثیر آن بر افکار و کنش های کنشگران را در بر می گیرد . این چهارچوب فرهنگی که از بیرون بر کنشگران اعمال می شود و رفتار و کنش آنها را محدود می کند در نظریه ی شوتس به طور تناقض آمیزی به آزادی بیشتر کنشگران منجر می شود . از آنجا که کنشگران مجبور نیستند در هر موقعیتی به چون و چرا بپردازند و بر حسب تعریف ، می توانند بر نمونه ها تکیه کنند و بر اساس نسخه های عمل تجویز شده ی فرهنگ رفتار کنند ، این آزادی و فرصت را پیدا می کنند که در موقعیت های حساس و بحث انگیز زندگی شان ، دانش و کردارشان را تعدیل نمایند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;يكي ازتريليون معيارهايي كه آدم ها را از هم جدا و متمايز مي كند درجه ي حساسيت آنها به ناهنجاري هاي اطرافشان است . در يك سر طيف آدم هايي هستند كه آستانه ي حساسيتشان پايين است و در سر ديگر آن آدم هاي با آستانه ي حساسيت بالا . آدم هاي با آستانه ي حساسيت پايين آدم هايي هستند كه بيشتر ‏، سريعتر و شديد تر از ديگران به مسايل حساسيت برانگيز اطرافشان واكنش نشان مي دهند . مثل مسافر تاكسي اي كه وقتي راننده مي خواهد از او بيشتر ازمقدار مورد انتظار كرايه بگيرد اعتراض مي كند ، دختری كه به متلك هايي كه در كوچه و خيابان نثارش مي شود ، واکنش نشان می دهد و ...&lt;br /&gt;مسايل حساسيت بر انگيز از سنخ هاي متفاوتي مي توانند باشند . سياسي ، اقتصادي ‏، اجتماعي و البته جنسيتي .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;مدت ها بود که بین دو قطب در نوسان بودم . دو قطب حساسیت بالا و بی خیال بودن . از طرفی ذاتا ، آدمی هستم با حساسیت بالا ، خصوصا حساسیت جنسیتی و از طرف دیگر در عمل ، گرایش به بی خیالتر شدن دارم و این باعث می شود همیشه در یک تضاد و عذاب وجدان همیشگی به سر ببرم .&lt;br /&gt;چند وقت پیش با تعدادی از دوستانم برای تفریح بیرون رفتیم و طبق معمول پسرها شروع کردند به گفتن شوخی ها ی جنسیتی و ضد فمنیستی . علیرغم اینکه سعی می کردم مثل همیشه نشنیده بگیرم ، لبخند بزنم و با پاسخ های ملایم جوابشان را بدهم ، بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد و عکس العمل تندی نشان دادم که همه و از جمله خودم را مبهوت کرد . با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و برگشتم .&lt;br /&gt;بعد از آن روز بعضی از دوستانم از من عذرخواهی کردند و گفتند به شوخی هایی که کرده اند ، اعتقادی ندارند و فقط محض شوخی آن حرف ها را زده اند . در حال حاضر دیگر کسی زیاد در حضور من از آن نوع شوخی ها نمی کند ودر عوض من هم احساس می کنم آنها دیگر آن صمیمیت و راحتی سابق را با من ندارند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;ما آدم ها در دنیایی سرشار از تناقض ، مساله و تبعیض زندگی می کنیم که کسانی که حساسیت بالایی دارند و مسایل برایشان تبدیل به دغدغه می شود ، مجبورند در برابر آنها دست به رفتار خلاقانه و متفاوت بزنند . از طرفی انسان ها نیازهایی دارند که بدون ارضای آنها زندگی غیرممکن و ناخوشایند خواهد شد . مثل دوستی ، عشق ، امنیت مالی ، .... این دومساله در بسیاری از موارد در تضاد با هم قرار می گیرند .&lt;br /&gt;به عنوان مثال من که مساله ی جنسیت مهم ترین دغدغه ام است اگر بخواهم در مورد هر برخورد و نظرمرد سالارانه و تبعیض آمیزی که در محیط اطرافم با آن روبرو می شوم ، عکس العمل اصولی و رادیکال نشان دهم باید رابطه ام را با خانواده و فامیل و نصف آدم هایی که می شناسم قطع کنم و صمیمیتم را با نصف دیگر از دست بدهم ، هیچ وقت با هیچ پسری رابطه ی عاشقانه نداشته باشم ، ازدواج نکنم ، بچه دار نشوم ، کار نکنم ، تحصیل نکنم ، نصف زندگی ام را در زندان بگذرانم ، در کوچه و خیابان ، تاکسی ، دانشگاه و هر جای دیگر مدام در حال کل کل و بحث با آدم ها باشم و در یک کلام زندگی را تعطیل کنم . برای همین فکر می کنم تا حدی تساهل و اغماض در برخورد با محیط برای زندگی در چنین دنیایی لازم است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5&lt;br /&gt;این مساله نسبی است و احتمالا خیلی ها با نظر من در این باره موافق نیستند . کسانی را می شناسم که زندگی شان مصداق همان چیزی است که من تعطیل کردن زندگی می دانم . بدیهی است این مساله به این که آدم ها چطور زندگی را برای خودشان تعریف می کنند ، بستگی دارد که موضوعی کاملا شخصی است .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-3380835955808103186?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/3380835955808103186/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=3380835955808103186' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/3380835955808103186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/3380835955808103186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/12/blog-post_06.html' title='ما و زندگی روزمره'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-2546048360541624243</id><published>2007-12-03T06:57:00.000-08:00</published><updated>2007-12-03T07:04:05.807-08:00</updated><title type='text'>..........</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هم كم آورده ام عزيزم ... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-2546048360541624243?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/2546048360541624243/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=2546048360541624243' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/2546048360541624243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/2546048360541624243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='..........'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-7694848883389965669</id><published>2007-11-06T22:52:00.000-08:00</published><updated>2007-11-06T23:23:09.448-08:00</updated><title type='text'>نهایت آرزوت توی زندگی چیه ؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه خونه ی ویلایی بزرگ ؟ یه ماشین آخرین سیستم ؟ گوشی آخرین مدل ؟ سفرای خارج از کشور؟ تحصیلات تا جایی که امکان داره ؟&lt;br /&gt;خیلی وقتها به این موضوع فکر می کنم که چی می خوام و توی زندگی ام به چی می خوام برسم . چیزایی که باهاشون احساس خوشبختی کنم و از زندگیم رضایت داشته باشم .&lt;br /&gt;جالبه که گرچه اینا مسایل خیلی مهمی به نظر میان ولی خیلی وقتا بی جوابن . یعنی حتی خودمم باور ندارم جواب واقعی شونو بدونم . اگه خواسته های من همیناس پس فرق من با بقیه چیه ؟ بقیه ای که اونام همینا رو می خوان . ما که بدنیا نمی یایم که تمام عمرمون تلاش کنیم به اینا برسیم و بعد در حالی که فقط پنج درصدمون موفق شدیم و نود و پنج درصدمون شکست خوردیم بمیریم . معنای زندگی مسلما این نیست و اگه هست خیلی چیز کیری ایه .&lt;br /&gt;برای اینکه من یه ربات که توی مسابقه ی دوی ربات ها شرکت می کنه نیستم که برنامه ریزی شده باشه برای برنده شدن و دیگه هیچی غیر از اون تو کله ی بی خاصیتش نیست . من احتیاج دارم برای وجود خودم و دنیای اطرافم معنایی دست و پا کنم تا باور داشته باشم که متفاوتم ، از این طریق هویت پیدا کنم و مدام از خودم نپرسم که فرق من با سنگ و گاو و پرنده و همسایه بغلیمون چیه ؟&lt;br /&gt;مارکس می گفت انسانها از طریق ایجاد تغییر در طبیعته که احساس انسان بودن می کنن و هویت انسانی پیدا می کنن . اما هویت انسانی یه چیزه این که تو هویت خودتو پیداکنی یه چیز دیگه یعنی این که حالا فرق خودتو با سنگ و گاو و پرنده فهمیدی ولی با همسایه بغلی چی ؟ با همه ی همسایه های دنیا چی ؟&lt;br /&gt;اون دیگه برمی گرده به خلاقیت . خلاقیت چیزیه که نه تنها توی آدما متفاوته بلکه توی خودشونم متفاوته !&lt;br /&gt;یعنی اینکه اگه من می خواستم برای اولین بارآدم درست کنم یه جوری درست می کردم که آلتای تناسلیشون مثل هم باشه و دوتاشون بچه دار بشن (مثلا گفتم!) ولی یکی دیگه یه جور دیگه ای درست می کرد . اصلا هر کسی یه جوری درست می کرد . منظورم اینه که خلاقیت ما باعث می شه که هر کدوم به شیوه ی متفاوتی محیط اطرافمون رو انگولک کنیم .&lt;br /&gt;تازه حالا به اولین مشکل اصلی می خوریم : اولا شیوه ی خاص انگولک من چی هست ؟ می دونم که خونه و ماشین آنچنانی نیست هر چند منم مثه بقیه بهش نیاز شدیدی احساس می کنم . نیازی که کاذبه و ربطی به نیازهای واقعیم نداره . این نیاز ، نیازیه که سرمایه داری گور به گور شده برام بوجود میاره چون از این راه به حیاتش ادامه می ده و اگه اینکارو نکنه به گا میره .&lt;br /&gt;اون این نیازا رو بوجود میاره . بعد منم برای بدست آوردن اونها مجبور می شم شغلی پیدا کنم که اگرچه چیزی نیس که دوست دارم ولی در عوض پول توشه و می تونم با این پول محصولات اونو بخرم وبعد اون باز نیازهای کاذب بیشتری تولید می کنه و من باز کار می کنم و میخرم و این چرخه تا ابد تکرار میشه . در حالی که هیچ وقت توی زندگیم نفهمیدم چی می خوام ، هیچ تغییری ایجاد نکردم ، هیچ خلاقیتی به خرج ندادم ، معنایی برای زندگیم پیدا نکردم و خوشبخت نبودم .&lt;br /&gt;خیلی غم انگیزه ولی حداقل در مورد من که واقعیت داره . من حتی یادم نمیاد که چی می خواستم و چی دوست داشتم . اگه اصلا چیزی می خواستم . از وقتی یادمه مامانم می گفت تو دکتر میشی ، بابام می گفت مهندس میشی و بقیه ی زندگیم تو همین مسیر افتاد . تنها افتخارم در زندگی اینه که اونقد آی کیو به خرج دادم که بفهمم رشته ی مهندسی کامپیوتر، رشته ی من نیست . انصراف دادم و اومدم جامعه شناسی بخونم شاید جواب سوالامو پیدا کنم . حالا اینجام و بیشتر از قبل می دونم ولی هنوز نمی دونم چی می خوام یا می ترسم بخوامش . مثل نویسنده شدن !&lt;br /&gt;البته فکر نمی کنم تنها و تنها یک چیز در دنیا باشه که به آدم هویت بده ، تو با اون وجود خودتو با اهمیت و با معنی تلقی کنی ودر یک کلام از زندگیت لذت ببری .  کارا و چیزای مختلفی هستن که این کارکرد رو دارن و شغل یکی از اونهاست . نمونه های دیگه اش کاریه که خودم انجام می دادم یعنی فعالیت های زنان . منظورم این نیس که من یا بقیه این کارو فقط برای ارضا شدن یه نیاز در درونمون انجام می دادیم و این کار فقط جنبه ی خودخواهانه داشت چرا که معتقدم اولا عمل من روی جهان اطرافم بی تاثیر نیست ، دوما خودمو از جهان اطرافم جدا نمی دونم . من بخشی از هویتمو از جهان اطرافم اونطور که هست و بخش دیگه شو از اون اونطور که می خوام باشه و تغییرش می دم می گیرم .&lt;br /&gt;حالا به دومین مشکل اصلی می رسیم : آیا تمام این روضه هایی که خوندم فقط یه مشت کس شعر ایده آلیستی وغیر واقعی نیست ؟&lt;br /&gt;بعضیا ممکنه بگن آخه کدوم خری تا حالا تونسته اونجوری که می خواسته زندگی کنه ، بدون اینکه توانایی مالی و سایر انواع توانایی رو برای رسیدن به خواسته هاش داشته باشه ؛ که تو بتونی ؟&lt;br /&gt;ما داریم توی جامعه ای زندگی می کنیم که ارزش همه چیز توی اون با معیار پول سنجیده می شه . تو نمی تونی مثلا مقاله ای رو که نوشتی یا گلیمی رو که بافتی ، بدی و به جاش یه شونه تخم مرغ یا یه حلقه فیلم دی وی دی 2007 بگیری . مجبوری بری کاری کنی که پول دستت بیاد و با اون خرید کنی . حالا اگه تو دوست داشته باشی در زندگانیت ، تور لیدر بشی یا باید پول داشته باشی که توی دوره های تور لیدری شرکت کنی یا باید شغل موقت دیگه ای اختیار کنی تا با پولش بتونی توی دوره ها ثبت نام کنی .&lt;br /&gt;مساله اینجاس که همه چیز به سادگی تورلیدر شدن نیست . حتی تورلیدر شدن هم به این سادگی نیست و این مشکلات که همش هم پول نیست اغلب اوقات باعث می شن که تو تا ابد توی همون شغل موقتت جا خوش کنی و زندگیت یه کابوس بشه . همش بدویی بدون اینکه به جایی برسی .&lt;br /&gt;بدتر از اینم امکان داره ، اونم اینه که مقتضیات شغل جدیدت اونقد روی تو تاثیر بذاره و تو رو عوض کنه که خواسته هات یادت بره . یعنی همون چیزی که ازش می ترسیدی ، سرت بیاد .&lt;br /&gt;من فعالیت زنان رو موقتا رها کردم چون شرایطشو نداشتم ، نمی تونستم . گاهی وقتا تو 1000 تومن داری ومی تونی یه آدامس 1000تومنی بخری چون اون پول ، پول روزانه ی توئه ولی گاهی 1000 تومن پول داری ولی نمی تونی همون آدامسو بخری ؛ چون اون پول ، پول ماهانه ی توئه و اگه اون آدامسو بخری آخر ماه نشده از گرسنگی مردی .&lt;br /&gt;اون موقع که رتبه ی کنکورم طوری بود که می تونستم حقوق یا هر کوفت دیگه ی قبول شم ولی جامعه شناسی رو انتخاب کردم ، با 1000 تومن ماهانه ام آدامس خریدم والان پشیمونم . برای همین در مورد فعالیت های زنان انتخاب دیگه ای کردم ولی بازم خوشحال نیستم .&lt;br /&gt;شاید راهی باشه که بشه نصف آدامسو دوباره تبدیل به پول کرد ولی گمونم خیلی سخت باشه !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-7694848883389965669?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/7694848883389965669/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=7694848883389965669' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/7694848883389965669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/7694848883389965669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='نهایت آرزوت توی زندگی چیه ؟'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-3366731198217648311</id><published>2007-05-01T08:06:00.000-07:00</published><updated>2007-05-01T08:34:06.576-07:00</updated><title type='text'>نمي دانم چه مرگم شده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;نمي دانم چرا تازگي ها براي هيچ كاري انگيزه ندارم . در مورد فعاليت هاي كه خيلي دوست دارم هم همينطورم . دلم ميخواهد از راه هاي ديگري به جز امضا جمع كردن با كمپين همكاري كنم و از اين طريق هم به آن كمك كنم و هم توانايي ها ي خودم را پرورش دهم . دوست دارم فلسفه و رمان و جامعه شناسي زنان و جامعه شناسي ادبيات بخوانم ، تمام وقتم را صرف ديدن فيلم و تئاتر كنم وخيلي چيزهاي ريز و درشت ديگر. هر كدام اينها را كه بخواهم ‏، واقعا بخواهم انجام دهم شدني است ولي وقتي موقع عمل مي رسد انگيزه اش را ندارم . نمي دانم چه مرگم شده ! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-3366731198217648311?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/3366731198217648311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=3366731198217648311' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/3366731198217648311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/3366731198217648311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='نمي دانم چه مرگم شده'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-4582952287322943749</id><published>2007-03-07T03:50:00.000-08:00</published><updated>2007-03-07T05:03:15.386-08:00</updated><title type='text'>فراخوان تجمع روز جهاني زن</title><content type='html'>&lt;a href="http://www3.sympatico.ca/equity.greendragonpress/covers/coverphotos/IWSDay.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www3.sympatico.ca/equity.greendragonpress/covers/coverphotos/IWSDay.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روز جهانی زن را زمانی گرامی می‌داریم که هنوز قوانین تبعیض‌آمیز بر سر زنان میهنمان سنگینی می‌کند. سیاست‌های جداسازی و سهمیه‌بندی جنسیتی با شدت هرچه تمام‌تر اعمال می‌شود. جنگ طلبان با کوبیدن بر طبل جنگ، آرامش و امنیت را از مردم سلب می‌کنند، حقوق بشر به طور مستمر نقض می‌شود. زنان، کودکان و سایر قربانیان خشونت و بی‌عدالتی، پناهی نمی‌یابند و آسیب‌های اجتماعی و فقر هرچه بیشتر چهره‌ای زنانه به خود می‌گیرد. در این شرایط، زنان با تلاش‌های خستگی‌ناپذیر در مسیر احقاق حقوق انسانی، شهروندی و جنسیتی هم‌چنان پای می‌فشارند. ما با تاکید بر خواسته‌های دموکراتیک و مسالمت جویانه خود، از همه زنان و مردان آزاداندیش دعوت می‌کنیم برای ابزار همبستگی تا رفع هر گونه تبعیض و بی‌عدالتی علیه زنان و اعتراض به دستگیر شدن عده‌ای از فعالان زنان، به تجمع ما که در روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;شد، بپیوندند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: اين تجمع بدون سر دادن هيچ‌گونه شعاري و در سكوت برگزار خواهد شد. لطفن اگر مي‌آييد حتا اگر به شما توهين كردند با آن‌ها درگير نشويد و حرفي نزنيد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن2: با توجه به كمبود وقت و شايعه‌ي لغو اين مراسم، تا جايي كه امكان دارد براي انتشار اين اطلاعيه بكوشيد&lt;br /&gt;پ.ن3: اين تجمع تنها براي بزرگداشت مراسم 8 مارس و در اعتراض به بازداشت فعالان زن برگزار خواهد شد و هيچ هدف ديگري را دنبال نمي‌كند و وابسته به هيچ سازمان يا فرد خاصي نيست و فقط تصميم جمعي از فعالان زن است كه دستگير نشده‌اند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-4582952287322943749?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/4582952287322943749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=4582952287322943749' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/4582952287322943749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/4582952287322943749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/03/blog-post_07.html' title='فراخوان تجمع روز جهاني زن'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-144145443535057839</id><published>2007-03-06T07:35:00.000-08:00</published><updated>2007-03-07T05:12:25.867-08:00</updated><title type='text'>تجمع ما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بالاخره تجمع را برگزار كرديم و تا جايي كه در توانمان بود براي بهتر برگزار شدنش كار كرديم . در نهايت اگر اين نكات را كه اين اولين تجربه ي تجمع و تريبون آزاد گذاشتنمان بود ؛ بعد از دستگيري نسرين و نيلوفر وزينب فقط 5 نفر مان مانده بودند و كمتر از يك روز وقت داشتيم ؛ آنقدر ها هم بد نشد. براي من كه تجربه ي خيلي خوبي بود و خيلي چيزها ياد گرفتم . مثلا اين كه مساله فقط برگزاري و مهيا كردن امكانات براي شروع مراسم نيست ؛ براي ادامه اش هم بايد فكر و برنامه ريزي كرد .&lt;br /&gt;در اينجا خوب است يادي از بچه هاي خوب فراكسيون دموكراسي خواه كنيم كه كلي وعده ي حضور و كمك به ما دادند و آخر سر چندان كمكي به ما نكردند . بيا نيه هاي كميسيون زنان دفتر تحكيم و جمعي از دانشجويان ليبرال خوانده شد و چند تا از بچه هاي كمپين هم صحبت كردند كه البته بيانيه را هم من خواندم . بچه ها مي گويند احضاريه ي كميته انضباطي روي شاخم است . نگراني از بابت حكم خوردن ندارم چون امسال كه كنكورارشد قبول نمي شوم . تنها ترسم اين است كه والدين باخبر شوند و دادشان درآيد كه تو آنجا چه غلطي مي كني ؟!&lt;br /&gt;قصد بچه هاي تحكيم يك جورهايي گذاشتن برنامه ي موازي با برنامه ي چپ ها بود كه همزمان در دانشكده ي حقوق به مناسبت 8 مارس برگزار مي شد و قرار بود ضمن آن به بازداشت فعالين زن هم اعتراض كنند . ( كساني كه تا قبل از اين از مخالفين و منتقدين كمپين بودند ؛ چنانكه در آخرين شماره ي نشريه ي خاك فقط 5 مقاله در نقد كمپين چاپ شده بود و ما خبر هايي شنيده بوديم كه دارند بر ضد كمپين امضا جمع مي كنند ! )&lt;br /&gt;سابقه ي بچه هاي چپ دانشگاه ما خراب تر از اين حرف هاست و همه آنها را به عنوان غير قابل اعتماد ترين و بي اخلاق ترين گروه فعال دانشگاه مي شناسند ؛ اما همه ي اينها باعث نمي شود كه دفتر تحكيم و فراكسيون دموكراسي خواه و ... با حمايت از فعالان جنبش زنان قصد كسب وجهه و سنگين كردن موازنه ي قدرت به نفع خودش را نداشته باشد . ما از انگيزه ي بچه هاي فراكسيون و به قول خودشان دانشجويان ليبرال آگاه بوديم اما هر كس براي خودش دغدغه ها و مقاصدي دارد ؛ همان طور كه ما داشتيم . بنابراين با توجه به مسايل و دغدغه هاي خودمان از بين گزينه هاي شركت در مراسم چپ ها و استفاده از تريبونشان و بر گزار كردن برنامه اي مستقل و از طرف كميسيون زنان دفتر تحكيم كه فقط به طور همزمان با برنامه ي چپ ها مي توانست باشد گزينه ي دوم را انتخاب كرديم كه به نظرم انتخاب درستي بود .&lt;br /&gt;تجمع زودتر از زمان مقرر تمام شد وبا يك خبر خوش و آن اينكه 8 نفر از باز داشت شده ها از جمله نيلوفرگلكار ؛ سارا لقايي ؛ پرستو دو كوهكي و ... آزاد شدند . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گزارش مفصل مراسم همراه با عكس را مي توانيد اينجا بخوانيد &lt;a href="http://www3.sympatico.ca/equity.greendragonpress/covers/coverphotos/IWSDay.jpg"&gt;http://www3.sympatico.ca/equity.greendragonpress/covers/coverphotos/IWSDay.jpg&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-144145443535057839?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/144145443535057839/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=144145443535057839' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/144145443535057839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/144145443535057839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='تجمع ما'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-6936909525184707893</id><published>2007-03-06T05:37:00.000-08:00</published><updated>2007-03-07T04:56:12.747-08:00</updated><title type='text'>بيانيه ي كميسيون زنان دفتر تحكيم وحدت در خصوص بازداشت جمعي از فعالين زنان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;صبح امروز جمعي از فعالين جنبش زنان كه در حمايت از متهمين پرونده 22 خرداد 85 (شهلا انتصاري، نوشين احمدي خراساني، پروين اردلان، فريبا داودي مهاجر، سوسن طهماسبي) در مقابل دادگاه انقلاب تجمع كرده بودند، توسط نيروهاي پليسي و امنيتي محاصره و مورد ضرب و شتم قرار گرفتتند وسپس كليه افراد شركت كننده، متهمين و وكيل ايشان دستگير شدند. دستگيرشدگان ابتدا به پليس امنيت و از آنجا به مركز مبارزه با مفاسد اجتماعي (ساختمان وزرا) منتقل شدند. با توجه به اين كه نگه داري فعالين زن درچنين مكاني تناسبي با شان و جايگاه اجتماعي آن ها ندارد و طبق نص صريح قانون اساسي مذكور درماده ي 27شركت در تجمع هاي اعتراض آميز مردمي مجاز شناخته شده است، چنين اقداماتي نقض آشكار حقوق بشر و خلاف قانون اساسي است. نگه داري دستگير شدگان بدون تفهيم اتهام به آنان بازداشت غير قانوني محسوب مي شود. بر گزاري داد گاه رسيدگي به اتهامات شركت كنندگان در تجمع 22 خرداد در آستانه ي روز جهاني زن هتك حرمتي دوباره به جايگاه زنان در نظام مرد سالار ايران و بيانگر تلاش حاكميت براي ايجاد فضاي رعب و وحشت در راستاي جلوگيري از حضور پر شور آنان در برنامه هاي اين روز است. از جمله سمينار نقد و بر رسي طرح پذيرش جنسيتي دانشجويان در دانشگاه ها كه قرار بود امروز توسط كميسيون زنان دفتر تحكيم وحدت در دانشكده ي مديريت دانشگاه تهران بر گزار شود به دليل دستگيري سه تن از اعضاي اين كميسيون و نيز يكي از سخنرانان برنامه (شادي صدر) و محدوديت هاي شديدي كه بر ساير اعضا اعمال گشت لغو شد . يك هفته بيشتر از کلید خوردن پروژه نهادهای شبه اطلاعاتی غیر پاسخگو که در برخی نشریات جهت ایجاد تشویش و اتهام کاذب جاسوسی به فعالین جامعه مدنی لانه کرده اند، نمی¬گذرد. به راستی جز این نهادهای مخوف چه کسی ذهنی چنین بیمارگون دارد که از امضای کوچه به کوچه جهت تغییر قوانین تبیعض آمیز به اتهام جاسوسی نقب بزند و چه کسی چنین قدرت بی مسئولیت و غیر پاسخگویی را داراست که بر اساس همان توهمات کاذب چنین برخوردهایی را تدارک ببیند. اینها همه در کنار حرکت خزنده وزارت علوم جهت ندادن مجوز به برگزاری برنامه&amp;shy;های مربوط به روز جهانی زن در دانشگاه ها، یادبود راستینی از تکریم مقام زن توسط جمهوری اسلامی به نمایش می&amp;shy;گذارد. کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت ضمن محکوم کردن این اقدامات و دستگیریهای غیر قانونی خواستار پیگیری نهادها و سازمانهای فعال سیاسی و مدنی و اعتراض شدید به وضعیت موجود می&amp;shy;باشد. همچنین کمیسیون زنان تحکیم با اعضای در بند خود و سایر بزرگان فعال دستگیر شده خانمها نسرین افضلی, زینب پیغمبرزاده، نیلوفر گلکار، مینو مرتاضی، سارا لقمانی، ژیلا بنی یعقوب، زارا امجدیان، پرستو دوکوهکی، محبوبه عباسقلی زاده، جلوه جواهری و سایر عزیزان اعلام حمایت و همبستگی میکند.&lt;br /&gt;کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت&lt;br /&gt;یکشنبه، 13 اسفند 1385 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-6936909525184707893?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/6936909525184707893/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=6936909525184707893' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/6936909525184707893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/6936909525184707893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/03/22-85.html' title='بيانيه ي كميسيون زنان دفتر تحكيم وحدت در خصوص بازداشت جمعي از فعالين زنان'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-1758864157469273093</id><published>2007-02-26T01:21:00.000-08:00</published><updated>2007-02-26T01:40:06.671-08:00</updated><title type='text'>با يك اقدام جمعي سد فيلتر را بشكنيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;فراخوان ”كميته رسانه“ كمپين يك ميليون امضاء:&lt;br /&gt;با يك اقدام جمعي سد فيلتر را بشكنيم&lt;br /&gt;سه شنبه 1 اسفند 1385&lt;br /&gt;تغییر برای برابری، سایت اینترنتی کمپین یک میلیون امضا در کمتر از دو هفته برای سومین بار فیلتر شد. با وجود راه اندازی آدرس جدید سایت، جمعی از فعالان کمپین تصمیم گرفته اند با راه اندازی وبلاگ هایی به نام «تغییر برای برابری» اقدام به انتشار مطالب جدید سایت کمپین کنند.&lt;br /&gt;از همین رو کمیته رسانه کمپین براي گسترش اصلاع‎رساني ، از كليه‎ي وبلاگ‎نويسان حامي كمپين در هر نقطه‎ي دنيا، مي‎خواهد در صورت امكان، هر كدام يك وبلاگ با نام« تغيير براي برابري» راه‎اندازي كرده و همزمان با انتشار مطالب جدید در سایت کمپین، آنان نيز همان مطالب را در وبلاگ‎هايي كه راه‎اندازي كرده‎اند منتشر سازند.&lt;br /&gt;اين حركت جمعي علاوه بر آسان كردن دسترسي مخاطبان به مطالب سايت فيلتر شده كمپين‬‬ می تواند روشی مسالمت آمیز برای اعتراض به فیلترینگ نیز باشد.&lt;br /&gt;هر بار فيلتر شدن سايت كمپين، علاوه بر اختلال ميان سايت با مخاطبانش و نيز تحميل وقت و انرژي بسيار، بار مالي را نيز به اعضاي كمپين كه همگي به‎طور داوطلبانه فعاليت مي‎كنند تحميل مي‎كند. هزينه‎ي خريد دمين جديد (آدرس جديد) هر بار بالغ بر 10هزار تومان است و تمامي هزينه هاي سايت از طريق كمك‎هاي مالي اعضا و حاميان كمپين تامين مي‎شود، از همين رو كميته رسانه كمپين از هر پيشنهادي كه به شكستن سد فيلترينگ و نشر مطالب سايت كمپين كمك كند استقبال مي كند.&lt;br /&gt;در اولین گام شش وبلاگ به صورت همزمان از امروز آغاز به کار می کند.علاقمندان به دریافت مطالب کمپین از پایگاه های اینترنتی فیلتر نشده می توانند با اضافه کردن آی دی we4change@yahoo.com در یاهو منسجرشان هر روز آدرس های فیلتر نشده سایت کمپین را دریافت کنند .&lt;br /&gt;براي ارسال وبلاگ‎هاي جديدي كه به اين منظور راه‎اندازي مي‎كنيد نيز مي توانيد با كميته رسانه كمپين از طريق ايميل onlinewechange@gmail.com تماس بگيريد.&lt;br /&gt;مطالب جدید کمپین در اين وبلاگ ها منتشر مي شود:&lt;br /&gt;&lt;a class="spip_out" href="http://we-change1.blogfa.com/"&gt;http://we-change1.blogfa.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="spip_out" href="http://wechange1.blogspot.com/"&gt;http://wechange1.blogspot.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="spip_out" href="http://wechange.blogfa.com/"&gt;http://wechange.blogfa.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="spip_out" href="http://we4change.blogspot.com/"&gt;http://we4change.blogspot.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="spip_out" href="http://we4change.blogfa.com/"&gt;http://we4change.blogfa.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="spip_out" href="http://we-change5.blogfa.com/"&gt;http://we-change5.blogfa.com/&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-1758864157469273093?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/1758864157469273093/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=1758864157469273093' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/1758864157469273093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/1758864157469273093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/02/blog-post_26.html' title='با يك اقدام جمعي سد فيلتر را بشكنيم'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-5847420052011164060</id><published>2007-02-18T00:46:00.000-08:00</published><updated>2007-02-18T00:54:29.238-08:00</updated><title type='text'>قسمت دوم : پليس مترو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مرا به پايگاه پليس مترو مي برند . در تعجبم كه چرا قبلا آن را نديده ام . نسيم هم آنجاست . كسي كه به نظر مي رسد رييس آنجا باشد يك مرد سفيد و تقريبا بور با قيافه ي تابلوي رشتي است . وسط سرش دارد خلوت مي شود . كمي هيز است و رفتارش نسبت به ما متغير . حالت پدر دلسوز و خيرخواه به خودش گرفته ‏ وقتي كه اعتراض و حاضر جوابي مي كنيم عصباني مي شود و چنان به ما نگاه مي كند كه انگار ناسپاس ترين بچه هاي عالم هستيم !&lt;br /&gt;دقايق اوليه پس از ورودم كسي حواسش به كيف من نيست و مي خواهند كيف نسيم را بگردند . وقتي به گشتن كيفش توسط يك آقا اعتراض مي كند ، از دخترك دكه ي عطر فروشي روبرو كمك مي گيرند . كيفش پر است از اسم و آدرس و گزارش جلسه . زيا د گير نيستند و وقتي مي گويد مربط به دانشگاه است بي خيال مي شوند . دراين فاصله كه من دارم با گوشي ام كشتي مي گيرم شايد روشن شود ، اوهم دارد اين ور آن ور زنگ مي زند و خبر ميدهد . مامور ديگري از ناجا هم مي آيد . رييس چند بار به نسيم تذكر مي دهد كه زنگ نزند ، دست آخر عصباني مي شود و موبايلش را مي گيرد . در همين حين مامور كت و شلواري كه بيرون رفته بود ، مي آيد طرف من و زل مي زند توي چشمهام&lt;br /&gt;- برگه هاش پيش توئه ، نه ؟&lt;br /&gt;خشكم مي زند . از كجا فهميد ؟&lt;br /&gt;انكار مي كنم اما فايده اي ندارد . اين دفعه ديگر منتظر دختر عطرفروش نمي شوند و رييس در ميان اعتراض هاي ما شخصا كيفم را ميگردد . با منت زياد پاكت هاي سيگار و سي دي هاي فيلم را ناديده مي گيرد . وقتي نسيم مي گويد كه از او شكايت مي كند حسابي قاطي مي كند و تهديد هايش شروع مي شود . حدود 30 فرم و 7،8 تا دفترچه و تعدادي كارت هاي تبليغي سايت كمپين را ضميمه ي صورت جلسه مي كنند . قلبم به خاطر 70،80 امضايي كه به زحمت جمع كرده بودم فشرده مي شود . مطمئن نيستند در برگ صورت جلسه ، اتهاممان را چه بنوسند . اقدام عليه امنيت ملي ، تبليغ عليه نظام ...&lt;br /&gt;قيافه هاي مظلوم و از همه جا بيخبري كه از ابتداي ورودمان به خودمان گرفته ايم اشك همه را درآورده . در حالي كه دلشان براي جواني و خامي ما سوخته شروع مي كنند به نصيحت كردن ما و رييس از دستگير كردنمان اظهار پشيماني مي كند ! ولي ديگر كار از كار گذشته و بايد ما را تحويل جاهاي خوفناكي مثل اطلاعات و پلييس امنيت بدهد . دلم مي خواست مي توانستم علامت معروف را نشانش دهم ! ولي افسوس ...&lt;br /&gt;در اين هير و ويرافراد زيادي به آنجا مي آيند و راجع به ما اظهار نظر مي كنند . يك افسر ناجا با لباس فرم و يك مرد ميانسال ديگر كه گويا سرهنگ است و لباس شخصي پوشيده . بالاخره تصميم مي گيرند ما را به جاي ديگري ببرند . وقتي مامور ناجا با دستبند به سمت ما مي آيد همه شرمنده اند . بعد از دادن قول و قرار براي فرار نكردن در حالي كه دست هاي همديگر را گرفته ايم از ايستگاه مترو خارج مي شويم ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-5847420052011164060?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/5847420052011164060/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=5847420052011164060' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/5847420052011164060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/5847420052011164060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/02/blog-post_18.html' title='قسمت دوم : پليس مترو'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-1852538247407928946</id><published>2007-02-12T03:16:00.000-08:00</published><updated>2007-02-12T04:41:35.258-08:00</updated><title type='text'>قسمت اول : دستگيري</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;با متروي ساعت 11 برمي گشتيم تهران . تصميم گرفته بوديم از فرصت استفاده كنيم و براي كمپين امضا جمع كنيم . اما اين آخرين جمع آوري امضا در مترو براي من و نسيم شد چون به فاصله ي نيم ساعت به جرم اقدام عليه امنيت ملي دستگيرمان كردند .&lt;br /&gt;حوالي ايستگاه ايران خودرو بوديم گمانم . نسيم مي گويد وردآورد . مطمئن نيستم . نسيم طبقه ي بالاي واگن بود و من پايين .&lt;br /&gt;بيست دقيقه اي بود كه داشتم راجع به قوانين تبعيض آميز و كمپين صحبت مي كردم و بيست سي تايي امضا جمع شده بود . با خانمي كه مي خواست داوطلب فعاليت در كمپين شود صحبت مي كردم . حس كردم كسي پشت سرم ايستاده .&lt;br /&gt;- خانم ؟&lt;br /&gt;مامور مترو بود . بي سيم به دست .&lt;br /&gt;- چيكار مي كني ؟&lt;br /&gt;- هيچي‏‏ٌ‏‎ْ‎ ، دارم صحبت مي كنم ، كار خاصي نمي كنم .&lt;br /&gt;- باشه ! معلوم ميشه !&lt;br /&gt;قلبم تند تند ميزد . همه مرا نگاه مي كردند . ورقه ها را جمع كردم و نشستم سر جايم . ذهنم كار نمي كرد و نمي دانستم بالا چه خبر است . نگاه دخترهايي كه كنار درايستاده بودند و به هر دو طبقه اشراف داشتند ميان من و جايي در طبقه ي بالا در نوسان بود . شماره ي نسيم را گرفتم .&lt;br /&gt;- الو ! مشكلي پيش اومده ؟&lt;br /&gt;تيك قطع شدن تلفن . گرفته بودنش . شايد هم يك گير ساده بود . نمي دانستم چكار كنم و زمان به سرعت مي گذشت . بالاخره تصميمم را گرفتم و راه افتادم طرف در . طبقه ي بالا همه ايستاده بودند . دختري كه موقع سوار شدن روبرويمان نشسته بود يواشكي به من اشاره مي كرد . رفتم بالا .&lt;br /&gt;- دوستتو گرفتن . الانم اونجاس !&lt;br /&gt;به در ديگر واگن اشاره مي كرد . اما ازآنجا هيچ چيز معلوم نبود .&lt;br /&gt;- ما كاغذا و دفترچه هاشو زير روكش صندلي قايم كرديم . اينجا . برشون دار و برو .&lt;br /&gt;با قدرداني نگاهش كردم و او به رويم لبخند زد . اطرافم را پاييدم . هيچ كس حواسش به من نبود . فرم ها و دفتر چه ها را چپاندم توي كيفم و راه افتادم به سمت در . نمي دانستم چقدر زمان گذشته و كجاييم . پايم را كه از واگن مي گذاشتم بيرون ، متعجبانه ايستگاه صادقيه بودم .&lt;br /&gt;بالاخره مغزم به كار افتاده بود . در حالي كه علائم خروج را دنبال مي كردم اولين شماره اي را كه به ذهنم رسيد گرفتم . عباس .&lt;br /&gt;- الو ! سلام .من الان مترو صادقيه ام . نسيمو گرفتن !&lt;br /&gt;جواب عباس را شنيده و نشنيده ، شارژ گوشي ام تمام شد و ديگر روشن نشد .&lt;br /&gt;يك مرتبه از گوشه ي چشم متوجه ماموران بي سيم به دست شدم كه داشتند توي جمعيت دنبال كسي مي گشتند . خوش شانسي بود يا بد شانسي ؟ مترو درون شهري همان موقع رسيد و درهايش را باز كرد . خودم را به جمعيتي كه كنار در تجمع كرده بودند فشردم . محل نگذاشتن فايده اي نداشت . داشت يا بيسيم مي زد روي شانه ام .&lt;br /&gt;- ببخشيد خانم ؟&lt;br /&gt;برگشتم&lt;br /&gt;- شما دوست اون خانميد ؟&lt;br /&gt;- كدوم خانم ؟&lt;br /&gt;- همون كه داشت تو مترو اعلاميه پخش مي كرد !&lt;br /&gt;- نه ، من تنهام . كسي همرام نيست .&lt;br /&gt;- صبر كن . سرباز ، وايسا اينجا نذار جايي بره&lt;br /&gt;رفت ميان جمعيتي كه كنار در بغلي مترو تجمع كرده بودند . از كسي چيزي پرسيد و برگشت .&lt;br /&gt;- خودشه ! بيارش ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-1852538247407928946?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/1852538247407928946/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=1852538247407928946' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/1852538247407928946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/1852538247407928946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/02/blog-post_12.html' title='قسمت اول : دستگيري'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-448737182905509586</id><published>2007-02-12T02:29:00.000-08:00</published><updated>2007-02-12T03:05:45.371-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-family:georgia;font-size:130%;"&gt;سقط جنين در پرتغال قانوني شد . اين قانون به خاطر نجات  زناني كه هر ساله به دليل نداشتن دسترسي به امكانات سقط جنين جان خود را از دست مي دهند تصويب شده است&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-448737182905509586?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/448737182905509586/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=448737182905509586' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/448737182905509586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/448737182905509586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-3081930266314418134</id><published>2006-12-30T02:38:00.000-08:00</published><updated>2006-12-30T04:00:39.313-08:00</updated><title type='text'>تو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داشتيم از كارگاه حقوق شهروندي بر مي گشتيم . هر سه مون خسته اما پر از انرژي با صداي بلند تو خيابون حرف ميزديم و مي خنديديم و برفو زير قدمهامون سفت تر از هميشه مي كوبيديم . وارد مترو كه شديم جمع كردن امضا طبيعي ترين كار روي زمين به نظر ميرسيد . به فاصله ي چند ثانيه فرم ها بيرون اومدن و خودكار به دست هر كدوم سر از يه طرف واگن در آورديم . من همون نزديكيا ؛ زينب روبروي من و نسيمم اون ته مها بود .&lt;br /&gt;چند تا امضا گرفته بودم كه زينب به تو اشاره كرد و گفت به اون خانم فرم دادي ؟ با اشاره ي سر كه گفتم نه يه فرم بت داد و تو شروع كردي به خوندن . داشتم براي يه خانم ديگه آدرس سايتو مينوشتم و اولش بهت توجه نكردم ولي بعد كه تو ايستگاه حسن آباد يا همچه چيزي واگن مترو حسابي شلوغ شد ؛ نگران زير نظرت گرفتم چون خيلي طولش داده بودي و بچه ها تجربه ي از دست رفتن و گم شدن امضا كم نداشتن . سيه چرده و ساده و باحجاب بودي ؛ تنها و كمي اخمو . بعد از گذشت 10 دقيقه هنوز داشتي بيانه رو ميخوندي و تازه بعدش رفتي سراغ امضاها . داشتي همه ي رديفاشو با دقت و طمانينه مي بلعيدي و من مونده بودم كه چرا. دلم ميخواست مي تونستم ازت بپرسم كه مشكل چيه ؟ كدوم قسمتشو قبول نداري ؟ اصلا مي خواي بيشتر راجع بهش برات توضيح بدم ؟ ولي فشار جمعيت ما رو از هم دور انداخته بود و من به هيچ شكلي نمي تونستم خودمو بهت برسونم . يهو چشماتو ديدم كه دارن سرگردون توي جمعيت مي چرخن . بلافاصله خودكاري رو كه دستم بود به سمتت دراز كردم . گرفتي و در عين ناباوريم دنبال جايي گشتي كه بتوني بذاريش روش و امضا كني . چقدر هم سخت بود درحالي كه بين اون همه آدم به زور حتي ميتونستي بايستي . بالاخره به هر ضرب و زوري بود خودتو به در واگن رسوندي و برگه رو گذاشتي روش و تازه پروسه ي امضا كردنت شروع شد . ديگه حسابي توجهم بهت جلب شده بود . براي پر كردن هر قسمت ؛ قسمت مربوطه ي اشخاص ديگه رو يكي يكي ميخوندي و بعد با دقت شروع مي كردي به نوشتن . از اين همه وسواس كلافه شده بودم ؛ تا اينكه بالاخره نوشتنو تموم كردي و همون نگاه تو چشمات نشست . منم از خدا خواسته به سختي خودمو كشيدم سمتت ؛ فرمو ازت گرفتم و كنجكاوانه شروع كردم به خوندن .&lt;br /&gt;نام و نام خانوادگي : مريم ....      سن : 18سال      تحصيلات : پنجم ابتدايي      محل سكونت : نيشابور اولويت قانوني : پذيرش زن در جامه (عين نوشته ي خودت )        امضا      &lt;br /&gt;وقتي به بقيه ي امضاها و توضيحات نگاه كردم يه نفر نوشته بود " پذيرش زن در جامعه " ... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-3081930266314418134?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/3081930266314418134/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=3081930266314418134' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/3081930266314418134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/3081930266314418134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/12/blog-post_30.html' title='تو'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-2739424598515691783</id><published>2006-12-24T00:44:00.000-08:00</published><updated>2006-12-24T00:55:23.357-08:00</updated><title type='text'>سه شنبه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;6:30&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;موبايلم زنگ مي زنه ؛ turn off رو مي زنم و دوباره مي خوابم . اينبار ساعت 7 از خواب بيدار مي شم . سرم از خواب هاي جورواجور و نامربوطي كه ديدم سنگينه و تلو تلو مي خورم . از تخت كه ميام پايين مي خورم به شوفاژ و صندلي .&lt;br /&gt;6:45&lt;br /&gt;صورتمو خشك مي كنم . دلم ضعف ميره ؛ حالت تهوع دارم . لباس مي پوشم و آماده مي شم كه برم سر كلاس . ياد ديشب ميفتم ؛ يعني الان چه فكري مي كنه ؟&lt;br /&gt;7:30&lt;br /&gt;سوار تاكسيم و سرمو به پشتي صندلي تكيه دادم . خدا خدا مي كنم كه كس ديگه اي سوار نشه تا مجبور نشم جابجا شم . چشام هنوز از ديشب مي سوزه نمي دونم به خاطر گريه هاشه يا بي خوابي هاش . كاش مي شد اينقد فكرنكنم . اينقد از خودم سوال نكنم&lt;br /&gt;. احساس سوزشي توي سينه ام دارم . راننده تاكسي ميگه خانوم پياده نميشي؟&lt;br /&gt;8:30&lt;br /&gt;سر كلاسم و سعي مي كنم حواسمو جمع كنم اما نميشه . به تحقيق هايي كه بايد انجام ميدادمو هنوز ندادم و امتحاني كه يكشنبه دارم فكر ميكنم . به بابام فكر مي كنم كه اگه بفهمه نمي خوام كنكور بدم چه حالي مي شه . ياد مامان ميفتم .چشام ميسوزن و روي كتابم خم ميشم . سعي مي كنم اشكامو مهار كنم .&lt;br /&gt;9:45&lt;br /&gt;كلاس بالاخره تموم ميشه . منتظر نسيمم ولي مثل اينكه نيستش . در حالي كه دارم sms هامو چك مي كنم راه ميفتم طرف خيابون . مريم پرسيده چطوري ؟ چي مي تونم بگم . پيكان درب و داغون كه جلوي پام مي ايسته بي هيچ فكري سوار ميشم . با خودم فكر مي كنم علي حتما الان خوابه . بيدار كه شد براش sms ميفرستم و ازش عذر خواهي مي كنم . بهش ميگم كه هيچ تقصيري نداشته . صداي وزوزي از كنار گوشم باعث ميشه به سمت راننده برگردم . داره يه چيزي ميگه . چرا ناراحتي خانم خوشگله ! با من دوس شي قول ميدم يه كاري كنم هميشه شنگول باشي ! چشمكي هم چاشني حرفاش مي كنه . به صورت چرك و زشتش نگا مي كنم دلم مي خواد تف كنم توش . ولي اينكارو نمي كنم . بقيه راهو تا دانشكده پياده ميرم .&lt;br /&gt;11:15&lt;br /&gt;سر كلاس روش تحقيق عملي ام . نصف جلسات رو غايب بودم و نفهميدم چي به چيه . امروز رو بايد گوش كنم ولي انگار كر شدم . هيچ صدايي نمياد ولي عوضش يكي هي ميگه بالا خره چيكار مي خواي بكني . احساس نا امني دارم . نمي دونم ترم دوم چطوري خواهد گذشت يا وقتي رتبه هاي كنكورو اعلام كردن چي كار مي تونم بكتم . حالت تهوع بم دست ميده . تابستونو چيكار كنم ؟ نسيم هنوز رو تصميمش راجع به خونه گرفتن هست ؟ اصلا همچين كاري شدنيه ؟ اگه ميشد يه كار ويرايشي يا چيزي تو همين مايه ها پيدا كنم خوب مي شد . بايد خودمو نه ترمه كنم . سر دردم ديگه غير قابل تحمله .حس مي كنم تو قفس افتادمو زمين سفت نيست . متوجه استاد مي شم كه بهم خيره شده . سرمو پايين ميندازم و به دفترم خيره ميشم . نكنه بخواد به خاطر غيبت هام بهم گير بده . مگه چند تا دارم . يادم نمياد . انقلابمو همينطوري صفر گرفتم . صداي بغل دستيمو ميشنم كه مي گه كلاس تموم شد . چرا استاد اسمتو خوند جواب ندادي ؟ هيشكي تو كلاس نيست . همه رفتن . هر كار ميكنم نمي تونم بلند شم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-2739424598515691783?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/2739424598515691783/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=2739424598515691783' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/2739424598515691783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/2739424598515691783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/12/blog-post_24.html' title='سه شنبه'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-116522193049259858</id><published>2006-12-04T00:35:00.001-08:00</published><updated>2006-12-04T03:17:13.423-08:00</updated><title type='text'>تقاطع</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بالاخره ديروز فيلم تقاطع رو ديدم&lt;br /&gt;1-توي سالن سينما به فاصله ي 4 صندلي از سمت راست صندلي پشتي من و ار سمت چپش يك عده پسر نشسته بودن كه نظراتشون رو حين پخش فيلم با صداي بلند درباره ي اون مي گفتن . از جمله حين صحنه اي كه تصادف توش رخ مي ده داشتن بحث مي كردن كه اتوبان كذايي چمرانه يا يادگارو اين گفتگو يه ربع ادامه داشت !&lt;br /&gt;2- داستان فيلم يه جورايي منو ياد 21 گرم مينداخت . توي هر دو فيلم در ابتدا با آدمايي مواجه هستيم كه دارن زندگيشونو مي كنن و ظاهرا هيچ ارتباطي با هم ندارن تا اينكه اتفاقي ميفته ( تصادف ) كه اونها رو به هم پيوند مي ده و زندگيشونو دگرگون مي كنه . تفاوتي كه دو فيلم با هم دارن و باعث ميشه كه اين شباهت تو ذوق زن نباشه اينه كه در ادامه ي ماجرا از زاويه هاي متفاوتي به زنذگي اون افراد پرداخته ميشه . فيلم تقاطع به نظر من يه جور تحليل روابط پدر و مادر ها با فرزنداشون بود. نسل جديدي كه توي اين دوران آشفته ي مدرن و جامعه ي آشفته تر ايران دليلي براي ادامه دادن پيدا نمي كنن . توي اين دوران تغييرات انقد سريع اتفاق ميفته كه نسل قديمي تر فرصت و امكان درك اونها رو ندارن و اين باعث ميشه كه فاصله ي بينشون روز به روز بيشتر بشه . كلا فيلم سعي كرده نشون بده كه توي شرايط تخمي جامعه ي ايراني چطورهمه اعم از پير و جوون و پدر و مادر و فرزند قرباني ميشن و به گا ميرن ؛ خلاص !&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;3- روايت غير خطي فيلمنامه  سنجيده وخوب و بر خلاف اونچه كه درباره ي فيلم هاي ايراني انتظار ميره از ابتدا تا انتها يكنواخت و ارضاكننده بود . اصولا من عاشق روايت هاي غير خطي و نا متعارف هستم !&lt;br /&gt;3- يه ايرادي كه به نظرم اومد فيلم داشت اين بود كه مي خواست با يه دست چن تا هندونه برداره . منظورم اينه كه خواسته بود توي يه فيلم يه ساعت و نيمي به زندگي 10؛ 12 شخصيت كه هر كدوم به نوعي تحت تاثير اون حادثه قرار گرفته بودن بپردازه و اين تعدد زياد آدمو خسته مي كرد.&lt;br /&gt;4- ضمنا ميگن داستان فيلم شبيه داستان crash هم هست كه البته من اونو نديدم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-116522193049259858?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/116522193049259858/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=116522193049259858' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/116522193049259858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/116522193049259858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/12/blog-post_04.html' title='تقاطع'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-116272687098857086</id><published>2006-11-05T03:40:00.000-08:00</published><updated>2006-11-07T02:00:44.870-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالت كسي رو دارم كه به تازگي يكي از اعضاي بدنش مثل دست و پا رو از دست داده و هنوز به فقدانش عادت نكرده . يه طورايي تو حفظ تعادلش مشكل داره . اوايل شوك بود ‘ بعد شد عصبانيت و الان اندوه و مرداب وفرو رفتن . فكر مي كني در كل چقدر طول بكشه ؟ چقدر طول بكشه كه فراموشت كنم و همه جا دنبالت نگردم ؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-116272687098857086?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/116272687098857086/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=116272687098857086' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/116272687098857086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/116272687098857086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-115600996032010780</id><published>2006-08-19T10:49:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:05:51.130-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من نمي دونم حكمت اين نظرسنجي هايي كه در بعضي وبلاگ ها يا سايت ها ميگذارن چيه ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; اصولا هدف از نظر سنجي ، سنجش عقايد و نظرات افراد مورد بررسي و بدست آوردن شاخصيه كه نشون دهنده ي عقيده ي عمومي درباره ي مساله اي خاص باشه. براي دسترسي به اين هدف جمعيت محدود مورد بررسي يعني همون كسايي كه به سوالات پاسخ ميدن بايد تا حد امكان خصوصيات جامعه ي بزرگتر كه ما ميخوايم نتيجه ي نظرسنجيمون رو بهش تعميم بديم داشته باشه وگرنه داده هايي كه بدست مياريم به هيچ دردي نمي خوره .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; روش هاي مختلفي براي انتخاب افرادي كه پرسشنامه رو پر ميكنن وجود داره و روشي كه در اينگونه نظرسنجي هاي وبلاگي استفاده ميشه بهش ميگن تصادفي ، كه همه جا جواب نميده . استفاده از اين روش موقعي درسته كه جايي پرسشنامه در دسترس پاسخ دهنده ها قرار بگيره كه افراد از اقشار و سنين و جنسيت هاي مختلف تقريبا يكسان بهش دسترسي داشته باشن .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;واضحه كه يه وبلاگ خاص جاي مناسبي براي استفاده از اين روش نيست .چون توزيع ويژگيهاي افرادي كه به يه وبلاگ سر مي زنن ، با توزيع همين ويژگيها در جامعه ي بزرگتري كه ما قصد بررسيش رو داريم به صورت چشمگيري متفاوته . مثلا فرض كنيد من ميخوام عقيده ي عمومي زنان و مردان ايراني رو در مورد مساله ي حجاب يا حقوق زنان يا يا نيروي هسته اي يا... بسنجم . ميام يه پرسشنامه ميذارم توي وبلاگم و از همه ميخوام اونو پر كنن . افراد خاصي با خصوصيات خاصي از اينترنت استفاده مي كنن ، اهل وبلاگ خوني هستن ، وبلاگ منو مي خونن و كاملا داوطلبانه نظر ميدن.اين افراد از لحاظ سن ، موقعيت اجتماعي ، سطح تحصيلات و ... شاخص جامعه ي بزرگتر نيستن و به همين جهت نتايج بدست اومده از نظر سنجي من قابل تعميم به بقيه ي مردم نيست .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; با وجود همه ي اين حرفا احتمالا راه هايي براي انجام اينطور نظرسنجي ها وجود داره با استفاده از روش هاي نمونه گيري مناسب تر ويا حتي تركيب دو يا چند روش براي بدست آْوردن روش مناسب كه الان نمي تونم با اطمينان راجع بهش بگم ولي سعي مي كنم پيدا كنم و توي يه پست ديگه بنويسم .ببين چطوري تخمي تخمي براي خودم كار تراشيدما !!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-115600996032010780?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/115600996032010780/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=115600996032010780' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/115600996032010780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/115600996032010780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-115555534253042309</id><published>2006-08-14T04:24:00.000-07:00</published><updated>2006-08-14T04:35:42.560-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نظريه اي هست كه ميگه واكنش انسانها در مواجهه با مرگ در طول زندگيشان تغيير مي كنه و شامل مراحل متفاوتيه كه عبارتند از : انكار ، خشم ، چانه زدن ، افسردگي و سرانجام پذيرش . درباره ي اينكه هر كدام از اين مراحل در چه زماني از زندگي به سراغ آدم ها مي يان اطلاعي ندارم اما فكر مي كنم براي بعضي ها به دلايلي ديرتر يا زودتر از حد معمول فرا ميرسن ، از جمله مادر من . تا حالا موضوعي پيش نيومده بود كه اون رو به طور جدي با اين مساله مواجه كنه ولي از چند روز پيش وقتي كه توده اي مشكوك توي سينه اش پيدا كرد و دكتر هم بهش گفت كه بايد با عمل درش بياره و تازه بفرستش آزمايشگاه و بعد از يك ماه نتيجه اش رو مبني بر خوش خيم بودن يا بدخيم بودنش بگيره ؛‌ كارش شده گريه و زاري .&lt;br /&gt;هنوز وقتي عكساي اوايل بيست سالگي و اوائل ازدواجشو مي بينم از اينكه مادرم اينقد شيك و خوشگل بوده تعجب مي كنم والبته احساس غرور چون تصويري كه من ازش در دهه ي سي سالگيش يادمه زياد شباهتي به اون عكسا نداره . اون سه تا بچه توي 22 ، 24 و 27 سالگيش به دنيا آورد و از همون موقع بود كه به نوعي زمان براش متوقف شد . انقدر كه مشغول شوهر و بچه هاش شده بود ديگه به خودش توجهي نداشت ، لباساي شيك و گرون نمي پوشيد ، آرايشگاه نمي رفت و اصولا براي خودش هيچ كاري نمي كرد . تا اينكه وقتي ما بزرگتر شديم و هي تو گوشش خونديم كه هنوز جوونه ، ميتونه وحق داره براي خودشم زندگي كنه و لذت ببره كمي به خودش اومد وتازه با اين واقعيت روبرو شد كه هر چند خودش توي اين سالها انگار كه خواب بوده اما زمان نه و تاثيرش رو روي صورتش ، اندامش و همه ي جسمش گذاشته حتي خيلي بيشتر از همكلاسيا و همدوره اي هاش . تازه شروع كرده بود لباس خريدن و مسافرت رفتن و... ميخواست پوست صورتشو عمل كنه تا چروكاش كمتر شه و توي 48 سالگي حداقل هم سن خودش به نظر بياد . انتظاراش از زندگي تازه بيدار شده بود كه با اين مساله مواجه شد . چيزي بهش هشدار داد . نمي دونم كه كه توي كدوم مرحله از اون مراحله وچطور ميخواد با اين مساله كنار بياد ولي مي دونم كه عقب تر از اون چيزيه كه بايد باشه خيلي هم عقب تر .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-115555534253042309?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/115555534253042309/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=115555534253042309' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/115555534253042309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/115555534253042309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-115028621924511616</id><published>2006-06-14T04:27:00.000-07:00</published><updated>2006-06-14T04:56:59.316-07:00</updated><title type='text'>چرا؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز هم وقتي به اون دقايق ترس و خشونت غير انساني فكر مي كنم ، بغض گلومو مي گيره . اون لحظاتي كه هل مي دادن ، كتك مي زدن ، فحش مي دادن و دستگير مي كردن اونم براي اينكه عده اي به صلح آميز ترين شيوه ها فقط حقشونو خواسته بودن . يك چيز بود كه توي اون موقعيت ذهن همه رو مشغول كرده بود چه اونايي كه توي تجمع شركت كرده بودند وچه مردان و زناني كه داشتن از اونجا رد مي شدن .اينكه مگه اينا چيكار كردن كه باهاشون اينطوري تا مي كنن؟ ترس و اضطرابي كه موقعي كه مي خواستن &lt;a href="http://www.dakhmeha.blogspot.com"&gt;زفيرو &lt;/a&gt;بگيرن به من دست داد هيچوقت فراموشم نميشه . اصلا حال خودمو نمي فهميدم و تازه بعد از اينكه از دستشون درش آورديم ، فهميدم تمام بدنم داره مي لرزه و دلم مي خواد گريه كنم . به هيچ شكلي نميشه توصيفش كرد ، مگه اينكه خودتون عكساش رو ببينيد .&lt;br /&gt;&lt;a href="http://http://www.nasiriphotos.com/blog/?id=1003639"&gt;عكس هاي منصور نصيري &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://axt.blogfa.com/post-7.aspx"&gt;گزارش تصويري از تجمع 22 خرداد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.kosoof.com/"&gt;عكس هاي آرش آشوري نيا &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-115028621924511616?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/115028621924511616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=115028621924511616' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/115028621924511616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/115028621924511616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/06/blog-post_14.html' title='چرا؟'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-114958870184963756</id><published>2006-06-06T02:31:00.000-07:00</published><updated>2006-06-06T03:11:42.356-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3710/1896/1600/fa.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3710/1896/320/fa.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3710/1896/1600/fa.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درست می گفتی که زندگی چیز خاصی نیست . همینه که من و تو و بقیه می کنیم . ذهن ما است که وجه انضمامی قضیه رو فراموش می کنه ، خودشو توی متن زندگی نادیده می گیره و تلاش می کنه اونو مثل یه ابژه جدا از خودش ببینه و تفسیر کنه . به قول خودت همون کاری که پوزیتیویست ها می کنن . همیشه جواب نمیده ولی بی فایده هم نیست .&lt;br /&gt;خواستم به این وسیله ازت تشکر هم بکنم .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-114958870184963756?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/114958870184963756/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=114958870184963756' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114958870184963756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114958870184963756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-114753682464157775</id><published>2006-05-13T07:54:00.000-07:00</published><updated>2006-05-14T03:49:22.830-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمي خوام درباره ي ريز وقايعي كه چند روز پيش توي دانشكده مون يعني دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران اتفاق افتاد بنويسم - چون &lt;/span&gt;&lt;a href="www.dakhmeha.blogspot.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زفير&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; در اين مورد مفصل نوشته و اگه تونستيد حتما بخونيدش – فقط مي خوام توجه شما رو به اين نكته جلب كنم كه چطور اين اتفاقات به خوبي وضعيت خلويي* دانشكده ي ما رو كه اون همه ادعا داره نشون ميده . خصوصا كادر اساتيد و رياست دانشكده . اساتيدي كه هميشه سر كلاس از ما ايراد مي گيرن كه سرمون رو بيخودي به انديشه هاي غربي وارداتي گرم كرديم واز تفكر و تحليل درباره ي وضعيت موجود جامعه ي خودمون و مسايل اجتماعي اش غافل شديم . دم خودشون گرم كه حتي نه تنها به مسايلي كه داره بيخ گوش خودشون توي دانشكده اتفاق ميفته كوچكترين توجهي ندارن بلكه به صورت بسيار بي شرمانه و محافظه كارانه اي عملا براي آرام كردن اعتراضات به حق دانشجوها و تثبيت وضعيت موجود اقدام مي كنن . اون از مدعي جريان اصلاحات كه نه خودش اونطرف ها ديده شد ونه حتي عكس العملي در قبال اتفاقات نشون داد . اون هم از روشنفكر لاييك كه خداي تئوري جامعه شناسي توي ايران شده . صد رحمت به جمشيديها كه مياد وسط دانشكده و يقه ميگيره . لااقل آدم ديگه ازش انتظاري نداره . ولي امثال اباذري هستن كه اينجوري از پشت خنجر ميزنن .&lt;br /&gt;خب حالا يه مقدار از حرفاي احساسي و عقده خالي كن بيايم بيرون .&lt;br /&gt;امروز سر كلاس جامعه شناسي انقلاب دكتر معيد فر – توجه كنيد ايشون آدم كمي نيستن رييس انجمن جامعه شناسي ايران وهمون شخصي كه زماني كه درهاي دانشكده رو به علت شلوغ پلوغي بسته بودن به عنوان مسئول كنترل عبور و مرور !!! كنار در ايستاده بود و از شناسايي بچه هاي بدبخت دانشكده كه پشت در مونده بودن امتناع مي كرد - داشت تئوري انقلاب جانسون رو توضيح ميداد كه ذهن من باز به وقايع اخير دانشكده پر كشيد .&lt;br /&gt;جانسون ميگه وقتي زمينه ي بروز انقلاب فراهم ميشه در شرايط خاصي قواي حاكم مي تونه جلوي وقوع اون رو بگيره . اگه توان اعمال زور و قوه ي قهريه ي كافي داشته باشه و بتونه به طور موقت آشوب ها و در گيري ها رو كنترل كنه و همزمان سعي در ايجاد تغييراتي داشته باشه كه تعادل از دست رفته ي نظام رو برگردونه ميتونه از وقوع تغييرات اساسي تر جلوگيري كنه . كه البته مثالش در جهان خارج وجود داره واونهم انقلاب الجزايره . در مورد شورش !؟! ما هم همين اتفاق افتاد اول ما رو تحت كنترل درآوردن و بعد يه مشت وعده وعيد دادن كه نبايد گولمون بزنه . بيچاره جانسون يادش نبوده نقش كسايي مثل اباذري رو در تئوريش لحاظ كنه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* خلا كه مي دونين چيه ؟ خلو شيرازيشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://networkproxy.net/index.php?q=aHR0cDovL3Iwb3pvbmxpbmUuY29tLzAxbmV3c3N0b3J5LzAxNTUyOS5zaHRtbA%3D%3D"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش روز آنلاين از ماجرا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-114753682464157775?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/114753682464157775/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=114753682464157775' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114753682464157775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114753682464157775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-114605404039733635</id><published>2006-04-26T05:00:00.000-07:00</published><updated>2006-04-26T05:20:40.410-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://kosoof.persiangig.com/image/00127-05-zanan.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://kosoof.persiangig.com/image/00127-05-zanan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه و آیا باز شدن در های استادیوم های ورزشی به روی زنان به این صورت و با دستور احمدی نزاد می تونه مارو به حقوق انسانی مون نزدیکتر کنه ؟ موضوع اینه که هدف ازاین اقدام نه دادن حقی به کسی بلکه استفاده از حضور زنان برای بهتر واسترلیزه تر کردن فضای ورزشگاههاست که ناشی از یک دید مرد سالارانه است . فکر می کنم اگریه وقتی این استراتزی جواب مورد نظر آقایان رو در بر نداشته باشه ممکنه به همین راحتی که ما رو راه دادن به همین راحتی هم به خونه هامون بر گردونن وبه همین دلیل هم باید صبر کنیم ببینیم در آینده چی پیش میاد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-114605404039733635?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/114605404039733635/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=114605404039733635' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114605404039733635'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114605404039733635'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/04/blog-post_26.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-114459001438882451</id><published>2006-04-09T06:13:00.000-07:00</published><updated>2006-04-10T10:33:34.583-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3710/1896/1600/aaa.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هم مثل تو خيلي وقت ها شده كه از خودم پرسيدم زندگي يعني چي ؟ به نظر من يعني خيلي چيزا . مثلا يه سيب نيمه گنديده كه تو در برابرش حق انتخابي نداري . يا بايد همشو بخوري يا هيچي شو ! ميل خودته&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-114459001438882451?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/114459001438882451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=114459001438882451' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114459001438882451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114459001438882451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-114123687961555642</id><published>2006-03-01T10:10:00.000-08:00</published><updated>2006-03-01T10:30:25.746-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;ديروز من و يكي از همكلاسي هام رفتيم براي يه كار پرسشگري . مي بايست 200 تا پرسشنامه رو كه متعلق به يه پروژه ي تحقيقاتي بود بين كسايي كه اومده بودن كارت كنكور كارشناسي ارشدشون رو از دانشگاه شريف بگيرن پخش مي كرديم . من اولين بار بود كه چنين كاري مي كردم و اصلا فكر نمي كردم اينقدر سخت باشه . تقريبا به گا رفتم . با وجود اينكه 6 ساعت بيشتر طول نكشيد ولي احساس مي كردم زبونم مو در آورده اينقدر كه پرسيدم شما چه رشته اي كنكور مي دين ؟ و اگه بعد از تموم شدن كارشون اين پرسشنامه رو پر كنن خيلي خوشحال ميشم . عيب كار اينجا بود كه اكثرشون عجله داشتن و پر كردن دو صفحه و نيم پرسشنامه توي خيابون براشون مشكل بود . همكاريشون خوب بود ولي از بعضي هاشون هم خيلي لجم مي گرفت . مثلا يه پفيوز گه بعد از اينكه كلي فكر كرد و لطف فرمود تصميم گرفت پرسشنامه پر كنه ، بعد از پاسخ دادن به اولين سوال يهو يادش اومد ماشين منتظرشه و بايد بره !!! بعضي ها هم كه اصلا پرسشنامه رو پس نمي دادن ، سرمو كه بر مي گردوندم ، مي ديدم جا تره و بچه نيست ! يه دونه از خودكارام هم دودر شد . البته بعضي ها خوش برخورد و مهربون بودن ، ازاينكه اين كارمتعلق به كجا و كيه سوال مي كردن ، در مورد پرسشنامه نظرات كارشناسانه و غير كارشناسانه ميدادن و برام آرزوي موفقيت مي كردن . كسايي كه اونجا مسئول دادن كارت ها بودن مدام به من اشارات غير مودبانه مي كردن و من بعضي وقتا از اين كه مجبور بودم با اين حال كنارشون باشم منزجر مي شدم . از انجا كه من و دوستم اون منطقه رو بين خودمون تقسيم كرده بوديم ( در غير اينصورت ممكن بود بعضي ها از دستمون بپرن ) پيش مي اومد كه به پست مشتري همديگه بخوريم و خيط بشيم . تازه اين كه خوب بود همش يادمون مي رفت به كيا پرسشنامه داديم و به كيا نه و وقتي دوباره مي رفتيم سراغشون ديگه آخر ضايع بود . آخراش ديگه تقريبا بريده بودم ، مخصوصا كه يه بارونكي هم اومد ولي در كل تجربه ي جالبي بود&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-114123687961555642?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/114123687961555642/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=114123687961555642' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114123687961555642'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114123687961555642'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-114096158253748414</id><published>2006-02-26T05:26:00.000-08:00</published><updated>2006-02-26T05:52:40.713-08:00</updated><title type='text'>دختران جهان ! حرف بزنيد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روزها بد نیستم حتی می تونم بگم که خوبم . نه اینکه هیچ ناراحتی یا مشکلی نداشته باشم نه ‏، ولی درکل بد نمی گذره . به شدت درگیر کلاس زبان شدم و هر روز کلاس میرم . نمی دونم کس دیگه ای هم هست که به اندازه ی من عاشق زبان یاد گرفتن باشه یا نه . وقتی سر کلاسم اصلا نمی فهمم زمان چطورمی گذره وبه هیچ وجه هم احساس خستگی نمی کنم . ساعت ها سرم رو توی دیکشنری فرو می کنم و عاشق خوندن نوول و داستان های کوتاهم . فقط یه چیزی توی کلاس اذیتم می کنه اونم بچه ها و جویه که سر کلاس وجود داره . همه ی اونها به شدت محافظه کارن و خود واقعی شون رو مخفی می کنن . يادمه روزولنتاين معلممون پرسيد خب ‏‏، امروز كسي كادو گرفته يا نه كه همه به هم نگاهي انداختن و گفتن نه ! فقط من بودم كه گفتم آره . معلمه با تعجب دوباره پرسيد به كسي هم كادو ندادين ؟ كه باز هم همه انكار كردن . من برگشتم طرف بغل دستيم و بهش گفتم مگه ممكنه تو اين كلاس هيشكي كادو نگرفته باشه ؟ اونم گفت : چرا بابا گرفتن ولي سر كلاس كه نمي گن . خلاصه آخرش من موندم و اين سوال كه آخه چرا دخترا اينقد خودشونو سانسور مي كنن ؟ از چي مي ترسن ؟ اونم توي يه كلاس خصوصي كاملا دخترانه كه ممكنه بعد از پايان اين ترم هيچ كدوممون ديگه همديگه رو نبينيم !؟! مشكل فقط اين كلاس و اين بچه ها نيستن . جو بقيه ي كلاس ها هم همينطوريه . ميتونم بگم به دليل موقعيت مكاني اي كه آموزشگاه درش واقع شده (مركزشهر) بچه ها از همه ي طبقات و اقشار هستن و اين نمي تونه به موقعيت اجتماعي شون ربطي داشته باشه . البته اخيرا بعد از اينكه فهميدم دو تا دختري كه كنار من مي شينن و از بقيه ي بچه ها قابل تحمل ترن ، اهل سيگار و مشروب هم هستن و از دوست پسرهاشون هم بگي نگي صحبت مي كنن ، كلاس برام جالب تر شده . ضمنا فكر نكنيد كه اونها اينقدر شهامت داشتن كه از اين جور چيزها با من صحبت كنن ، نه !!! اينقدراز علايق و روابط درست و نادرستم !؟!؟ براشون تعريف كردم كه دهنم سرويس شد ! موضوع فقط درباره ي دخترها نيست . همه ي ايراني ها به نوعي دچار اين خود سانسوري هستن شايد به علت قرن ها زندگي كردن زير حاكميت رژيم هاي ديكتاتور و توتاليتر ، اما در مورد دخترها علت هاي ديگه اي كه به تربيت جنسيتي و تبعيض هايي كه در اين مورد وجود داره ، برمي گرده خيلي شديد تره . خود من هم كه الان دارم اينها رو مي نويسم كم پيش مياد كه اگر در موردي توي جمع ويا عرصه ي عمومي جامعه حرفي براي گفتن داشته باشم اونو بيان كنم . خيلي سعي مي كنم باهاش بجنگم ولي نتونستم تغيير مهمي توي خودم ايجاد كنم . روند جامعه پذيريم ديگه يه جورايي تقريبا تموم شده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-114096158253748414?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/114096158253748414/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=114096158253748414' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114096158253748414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/114096158253748414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/02/blog-post_26.html' title='دختران جهان ! حرف بزنيد'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113915521930419629</id><published>2006-02-05T07:57:00.000-08:00</published><updated>2006-02-05T08:00:19.346-08:00</updated><title type='text'>درباره ی یکی از پست های قبلی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من الان توی مسافرت هستم و به دلایلی دسترسی درست و حسابی  به اینترنت ندارم . اما بعد از خوندن کامنت ها و نظرات خیلی جالبی که دوستان برای اون پست بی نام من گذاشته بودن حیفم اومد که این چیزها رو ننویسم&lt;br /&gt;فکر می کنم فرشید شاید به این علت که اون هم در ایران و در همین فضای اجتماعی ، فرهنگی زندگی می کنه بهتر منو درک کرده و به منظور من نزدیکتره . من هم اعتقاد دارم پوچگرایی ای که ما جوونای ایرانی گرفتارشیم  و حتی اینکه ماها اینقدر علیرغم میلمون به ایده آل و ماورا دلبستگی داریم  بیشتر ریشه اجتماعی داریم  تا فلسفی . دلزدگی وسر خوردگی اجتماعی باعث می شه که به متافیزیک و ایده آل ( چیزی فراتر از موجودیت های حاضر که ما رو ارضا کنه و زندگیمونو از این حالت فقدان و خالی بودن در بیاره  )  رو بیاریم  و وقتی که به واهی بودن این امید پی بردیم دچار سرخوردگی و پوچ گرایی مضاعف بشیم . سرخوردگی اجتماعی علت های مختلفی داره از عدم برخورداری از آزادی های اجتماعی و سیاسی گرفته تا نبودن فرصت تحرک صعودی اقتصادی و فضای علمی ناامید کننده ی دانشگاه های کشور . اشکال های به نظرمن عمدتا ساختاری و سیستمی نهادها و ساختارهای کشورهم باعث می شه که امید تغییر و اصلاح کمتر و کمتر به نظر برسه . شروع یه بحث دیگه ؟ من که آماده ام&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113915521930419629?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113915521930419629/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113915521930419629' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113915521930419629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113915521930419629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='درباره ی یکی از پست های قبلی'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113843376689198154</id><published>2006-01-27T23:29:00.000-08:00</published><updated>2006-02-20T23:10:02.950-08:00</updated><title type='text'>عذاب وجدان</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1380/801105/html/046254.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1380/801105/html/046254.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.irannewspaper.ir/1380/801105/html/046254.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آخرين رماني كه خوانده ام – عذاب وجدان - متعلق به يه نويسنده ي كوبايي به نام آلبا دسس پدس است كه بعد از ازدواجش تبعه ي ايتاليا مي شود و آثارش را در همان جا منتشر مي كند. كتاب هايي كه تا به حال از اين نويسنده خوانده ام اينها هستند : دير يا زود ، از طرف او ، دفترچه ي ممنوع و عذاب وجدان . همه ي آنها به نظرم در يك سطح نيستند و در اين ميان عذاب وجدان از بقيه جالب تر است . محور داستان سرگشتگي ها ، ترديد ها وافكاريك زن در دهه ي چهل زندگي اش و راجع به همه چيز است و نويسنده همراه با آن به زندگي وافكار سه شخصيت ديگر هم مي پردازد . همگي قهرمانهاي او زن هستند اما با وجود اين ديد فمنيستي اش به هيچ وجه تو ذوق زن نيست و در سطح داستان جريان ندارد . به نظرم ديد انساني اش نسبت به شخصيت ها از نقاط قوت داستان است . خلاصه اگر اين كتاب دستتان افتاد حتما آن را بخوانيد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1380/801105/html/think.htm"&gt;http://www.irannewspaper.ir/1380/801105/html/think.htm&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://ketab.ashkoboos.com/2005/09/post.html#more"&gt;http://ketab.ashkoboos.com/2005/09/post.html#more&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113843376689198154?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113843376689198154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113843376689198154' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113843376689198154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113843376689198154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/01/blog-post_113843376689198154.html' title='عذاب وجدان'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113843198745056904</id><published>2006-01-27T22:58:00.000-08:00</published><updated>2006-01-27T23:06:27.460-08:00</updated><title type='text'>كمك</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دارم براي يه تحقيق پروپوزال مي نويسم ولي هر چي مي گردم نمي تونم هيچ پيشينه ي تحقيقي پيدا كنم . يعني هيچ ايراني اي مايل نبوده يه تحقيق كوچولو درباره ي تئوري خودكشي دوركيم انجام بده ؟&lt;/span&gt;    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113843198745056904?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113843198745056904/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113843198745056904' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113843198745056904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113843198745056904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/01/blog-post_27.html' title='كمك'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113826555522129461</id><published>2006-01-26T00:50:00.000-08:00</published><updated>2006-11-30T10:20:25.856-08:00</updated><title type='text'>............</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به جوهري كه توي خودنويس مونده نگاه مي كنم يه چيزي كمتر از نصفه . زياد طول نمي كشه تموم شه . بعضي وقتها به خودم مي گم برم خودمو از يه بلندي پرت كنم پايين يا اين كه يه هفت تيري چيزي گير بيارم بذارم زير گلوم، همونجايي كه گوده و جون ميده كه لوله اسلحه توش جا خوش كنه . بعد ماشه رو بكشم و مغزمو همچين متلاشي كنم كه خرده هاش چار طرف كره ي زمين گم و گور شه و مطمئن باشم كه ديگه به هيچي نمي تونم فكر كنم . نه به اون نه به خودم نه به هيچ چيز ديگه اي .آخه دست خودم نيست . اخلاقم اينجوريه . بعضي وقتها بيخود و بي جهت قاط مي زنم . اصلا كي گفته آدم بايد هميشه ي خدا معقول و منطقي باشه . اصلا مگه من كيم؟ نه خدام نه پيغمبر و نه هيچ گه ديگه اي . يه آدم معموليم . بي ايمان ،متزلزل ، نااميد و غير قابل اعتماد . اينا كه چيزاي بدي نيستن ، خيلي هم عادي ان . حال مي كنم عادي باشم . چيز بخصوصي نباشم . يه انگل يه سنگ يه لاك پشت يه دختر يه هيچ . من نبودم كه دنبال ايده آل بودم . تو اين دوره زمونه كي ديگه اينقد كسخله كه دنبال ايده آل باشه . كسخل ؟ چرا حالا يادم مياد كه بودم . نبودم كه اين همه مدت منتظرش نمي موندم و هي به خودم بگم كه اون فرق داره . اين همه سال همه رو نديده گرفته باشم كه حالا به اون چه كه هست راضي بشم . ولي هميشه از اينكه خودمو راحت كنم ترسيدم . مثل سگ ترسيدم . از بچگي ام ترسو بودم و بيخودي قمپز در مي كردم . هميشه مي ترسم رها كنم و برم . ولي واقعا ترس نداره . ترس داره كه اون اين همه متفاوته ؟&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113826555522129461?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113826555522129461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113826555522129461' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113826555522129461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113826555522129461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/01/blog-post_26.html' title='............'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113757271260467771</id><published>2006-01-17T23:52:00.000-08:00</published><updated>2006-01-18T00:25:13.726-08:00</updated><title type='text'>اينم از دانشكده ي ما</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احساسي که من در مورد درسها ومباحثی که در کلاس های دانشکده ارائه می شود دارم سر در گمی است . از طرفی واقعا به این رشته – جامعه شناسی - علاقه دارم و دلم می خواهد چیز یاد بگیرم از طرف دیگر نحوه ی ارائه ی مطالب درسی بسیار بسیار ناامید کننده است . کما اینکه فکر می کنم این حالت و احساس در سایر دانشجویان در موقعیت من هم صادق است . به اين دليل كه اولا که ما در هر ترم تحصیلی چیزی در حدود 18 الی 20 واحد داریم یعنی 8،9 تا درس . که برای اکثر آنها باید تحقیق یا کنفرانس ارایه بدهیم البته غیر از امتحان کتبی ای که در پایان ترم از ما گرفته می شود . قطعا یک دانشجوی ایرانی که هزار جور مشکل دیگر دارد نمی تواند روی همگی آنها وقت بگذارد و درست انجامشان دهد . دوما مباحث خیلی از دروسی که همینطوری کشکی به ما داده می شود تکراری هستند  و در نتیجه ما بعضی از مطالب و خصوصا کلیات را بارها و بارها می خوانیم اما بعضی مطالب یا اصلا مطرح نمی شوند یا خیلی سرسری گرفته می شوند . مثلا ما دروسی داریم با این عناوین : مبانی جامعه شناسی 1 ، مبانی جامعه شناسی 2 ، نظریه های جامعه شناسی  1 ،  نظریه های جامعه شناسی 2 ، تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام . که اصولا حدود مباحث هیچ کدام از این دروس دقیقا مشخص نیست و اکثر آنها متداخل هستند .  ما بارها و بارها رئوس نظريات ماركس ، وبرويا دوركيم را دراين كلاسها وكلاس هاي ديگري مثل جامعه شناسي كار و شغل ، سياسي ، صنعتي و....  مي خوانيم ولي هيچكدام درباره ي حتي يكي از آنها صاحب تحليل نيستيم (مگر در صورتي كه خودمان در اين زمينه مطالعه كنيم ) . مشكل ديكر اين است كه هر كدام از اساتيد هم برداشت خودشان را از محتواي دروس دارند و اين در مواقعي كه درس ها پيش نياز يا هم نياز هستند بروز مي كند . براي مثال دكتر توسلي براي درس نظريه هاي 1 از افلاطون و ارسطو شروع مي كند و بعد از متفكرين اسلامي اگر به مونتسكيو و ماكياولي برسد هنر كرده است . در حالي كه مثلا دكتر اباذري يا آزاد جامعه شناسان كلاسيك را تدريس مي كنند. انتقاد زياد است و اين پست همين الانش هم حيلي طولاني شده .  فكر مي كنم اگر به حاي اين همه واحد هاي جورواجور و متداخل مثلا سه واحد ماركس ، سه واحد دوركيم .... داشتيم خيلي بهتر مي ش&lt;/span&gt;د .  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113757271260467771?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113757271260467771/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113757271260467771' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113757271260467771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113757271260467771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/01/blog-post_17.html' title='اينم از دانشكده ي ما'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113724981218589474</id><published>2006-01-14T06:36:00.000-08:00</published><updated>2006-01-14T06:43:32.213-08:00</updated><title type='text'>آیا شما تا به حال تصادف کردین ؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;آیا شما تا به حال تصادف کردین ؟ در حالی که توی ماشین هستین ؟ چه احساسی داشتین ؟ من پریروز&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; برای اولین بار تصادف کردم و باید بگم خیلی هیجان انگیز بود البته قطعا دلیلش این بود که خودم صاحب ماشین نبودم وگرنه خدای نا کرده من که کس خل نیستم که از داغون شدن ماشینم لذت ببرم .ماجرا از این قراره که پریروز من و یکی از دوستان که همراش ماشین آورده بود  خیر سرمون تصمیم گرفتیم بریم فرحزاد و یه ناهار دبش بزنیم تو رگ که توی اتو بان نمی دونم چی چی همون طرفا یهو یه ماشین که ایستاده بود سبز شد جلومونو ما هم نامردی نکردیم و زدیم در کونش . منم که خاک بر سرم کنن - به سنت بقیه ی ایرانیها که باید توی سرشون بزنی تا خیر و صلاحشونو بفهمن - کمربند نبسته بودم  با کله رفتم تو شیشه . دیگه این که با چه مصیبتی توی اون هیری بیری پلیس پیدا کردیم و باقی قضایا بماند . این پراید ها هم که به قول دوستم به چس بندند و به گوز پیوند . جلوبندی و چراغ مراغ ها که به کل داغون شدن و موتورش هم گمونم حسابی جا خورده بود . منم آخرش با سر و کله ی کبود و باد کرده برگشتم خوابگاه . از اون موقع هم کارم شده کمپرس آب سرد و گرم واینجورچیزا بلکه شکلم یک کمی شبیه آدم بشه . الانم که دارم اینا رو می نویسم باد صورتم خوابیده اما کبودیای دور چشمم مونده انگار که یکی از چشامو سایه ی بادمجونی زده باشم اون یکی رو نه . خلاصه هر کی تو دانشکده شک داشت که من اسکولم حالا دیگه مطمئن شده     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113724981218589474?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113724981218589474/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113724981218589474' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113724981218589474'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113724981218589474'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/01/blog-post_14.html' title='آیا شما تا به حال تصادف کردین ؟'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113671344336608373</id><published>2006-01-08T01:42:00.000-08:00</published><updated>2006-01-08T01:44:03.600-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سايه ام بد جوري داره بهم لگد مي زنه . صبح يه دونه امتحان داشتم دو ساعت ديگه هم يكي ديگه . امتحانه يه جزوه ي دويست سيصد صفحه اي داره كه تا حالا فقط دست بچه ها ديدمش . رفتم سالن مطالعه كه خير سرم بشينم يه كم بخونم ولي يهو به خودم اومدم ديدم  نيم ساعته كه همينطوري زل زدم به دور و وري هام . جزوه رو به اوني كه ازش گرفته بودم برگردوندمو زدم بيرون . لعنتي هميشه توي بدترين موقع هم لگداش شروع مي شه&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113671344336608373?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113671344336608373/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113671344336608373' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113671344336608373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113671344336608373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/01/blog-post_08.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113621588381088091</id><published>2006-01-02T07:25:00.000-08:00</published><updated>2006-01-02T07:47:54.146-08:00</updated><title type='text'>جوجه شمارون</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;بالاخره آخر پاييز شد و وقت جوجه شمارون ( امتحانات را مي گويم ) و اينقدركه من دانشجوي منضبط و خوبي هستم بايد به مدت دو هفته شب ها را بيدار بمانم و خر&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt; بزنم . دومين يا سومين امتحانم نظريه هاي جامعه شناسي 2 يا به عبارتي نظريه هاي مدرن است . قصه ي اين درس نظريه ها در دانشكده ي ما بسي دراز است . كتاب هايي كه براي درس نظريه هاي 1 معرفي مي شوند غالبا تاليف خود اساتيد هستند و مفت هم نمي ارزند . نمو نه اش كتاب دكتر توسلي ( مثلا پدر جامعه شناسي ايران ) است كه در واقع اسم تاريخ تفكر اجتماعي در اسلام باضافه ي يونان قبل از ميلاد بيشتر برازنده اش است چرا كه يك ميليون صفحه در شرح تفكرات ابن سينا و ابن خلدون و فارابي و .... و تعداد نسبتا زيادي صفحه راجع به افلاطون و ارسطو و تعداد انگشت شماري صفحه راجع به ماركس و دور كيم و وبر و اسپنسر و زيمل دارد . توجه كنيد كه اصل درس راجع به جامعه شناسي كلاسيك است تا به عمق فاجعه پي ببريد .&lt;br /&gt;تازه اين كه خوب است ‏، شاهكار ديگري در اين زمينه از آثار دكتر جمشيديها وجود دارد كه من آن را خوشبختانه نخوانده ام اما شنيده ام كه اصلا فصلي تحت عنوان ماركس ندارد !!!!!! آخر آدم اين را به كي بگويد ؟!؟!&lt;br /&gt;وضعيت نظريه هاي 2 هم از اين بهتر نيست . دكتر آزاد – استاد من – كتاب خودش را معرفي كرده كه وضعيت آن هم اسف انگيز است . اكثر مطالب نظرات ديگران خصوصا ريتزر است و نثرآن به قدري بد ‏، داراي لغات غيرعلمي و مبهم است كه كلا كتاب غير قابل فهم شده است . تازه ي تازه اين كتابها همگي از منابع كارشناسي ارشد رشته ي جامعه شناسي دانشگاه تهران هستند .&lt;br /&gt;به قول شاعر تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113621588381088091?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113621588381088091/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113621588381088091' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113621588381088091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113621588381088091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='جوجه شمارون'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113576569027205790</id><published>2005-12-28T02:02:00.000-08:00</published><updated>2005-12-28T02:28:20.126-08:00</updated><title type='text'>آخ جون ....  دوست جدید</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیروز با زفیر و الهه ( هم اتاقی ها و دوستان عزیز ) و پگاه دوست زفیر که اولین باری بود که می دیدیمش رفتیم کنسرت تجربی موسیقی کلاسیک در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران . شامل تکنوازی پیانو ، ویولون ، گیتار وهمنوازی آنها باهم و اجرای  قطعاتی از باخ ، بتهوون ، موتزارت و تورس و چن تا خارجی مارجی دیگه که من نمی شناختمشون . که خیلی ازش لذت بردیم هر چند که مجید اجراکننده ی چند تا از قطعات برنامه که تازه دوست الهه ی ما هم بود گفت که خودش و چند تای دیگه از بچه ها تِرزدن ولی ما که حالیمان نشد !!!!!!!! بعدشم رفتیم کافی شاپ ( همان آدم های فوق الذکر باضافه ی مجید ) وکلی حرف زدیم راجع به فیلم ها ، شب های روشن ، موسیقی ، کنسرت های موسیقی و جامعه شناسی و همایش هاش .  مدت ها بود که اینطوری بهم خوش نگذشته بود . مجید که اولین باری بود که می دیدمش به نظرم آدم فوق العاده خوش برخورد و مهربانی آمد ودر واقع اون بود که باعث شد اون جو راحت و صمیمی بوجود بیاد  واون مکالمه جالب و روان شکل بگیره . به عنوان دوست و مصاحب آدم فوق العاده ای به نظر میومد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113576569027205790?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113576569027205790/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113576569027205790' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113576569027205790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113576569027205790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_113576569027205790.html' title='آخ جون ....  دوست جدید'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113576396622560973</id><published>2005-12-28T01:35:00.000-08:00</published><updated>2005-12-28T01:59:26.310-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه مساله ای که در مورد وبلاگ نویسی هست اینه که گاهی آدم میون مقاصد و خواسته هایی که از وبلاگ نویسی داره گیر می کنه  . اصولا مهمترین منظوری که من از وبلاگ نویسی دارم اینه که بتونم حرف هایی رو که دلم می خواد بزنم صرفنظر از اینکه چی هستن و در چه موردی هستند . طبعا آدم به این دلیل می خواد حرف بزنه که دیگران اونها رو بشنوند و حتی در موردشون نظر بدن و گرنه صحبت کردن امر بی معنایی می شه . به نظرم میاد در وهله ی اول کسایی مهم هستن که ما اونها رو می شناسیم و ما دلمون می خواد که اول اونها حرف ها ، نظرات و افکار واقعی ما رو بدونن . اما اینجا یه مشکلی پیش می یاد . مسایلی هستن که ما به هر دلیلی نمی خوایم افراد خاصی از آشنا هامون اونها رو بدونن . اینجاست که آدم نمی دونه آدرس وبلاگش رو به دیگران بده یا نه . به خاطر همین مساله واینکه تصمیم گرفتم ادرس وبلاگ رو به دوستام بدم ودادم الان نمی تونم هر چی که تو ذهنم هست ودلم می خواد بنویسم رو بنویسم . آدم دچار سرخوردگی وبی انگیزگی برای نوشتن میشه&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113576396622560973?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113576396622560973/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113576396622560973' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113576396622560973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113576396622560973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_28.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113540959974322796</id><published>2005-12-23T23:24:00.000-08:00</published><updated>2005-12-23T23:33:19.823-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;ديشب هوا دونفري دونفري بود ‏‏، حيف كه من تنها بودم&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113540959974322796?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113540959974322796/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113540959974322796' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113540959974322796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113540959974322796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_23.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113517693801091224</id><published>2005-12-21T06:49:00.000-08:00</published><updated>2005-12-21T06:55:38.036-08:00</updated><title type='text'>امان از این روشنفکر دینی ها............</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;امروز اینقد شر و ور شنیدم که دیگه مخم گوزیده و حسابی قاط زدم . سر کلاس صبح یه دختری ارایه مقاله داشت که هنوز خودشم نمی دونست چه موضعی داره . مقاله اش راجع به حقوق زنان در ایران بود . خودشم تیریپ روشنفکر دینی بود از اینا که پر از تناقض هستند . از یه طرف دغدغه ی دین داشت و می خواست ثابت کنه که نابرابری های حقوقی ای رو که وجود داره نباید  پای اسلام گذاشت و اینا در واقع نتیجه ی برداشت های غلط مفسرین قرآنند . از طرف دیگه دغدغه ی مسایل زنان داشت ودلش می خواست در این مورد یک کاری انجام بده . تازه می خواست که کارش هم یک کار جامعه شناختی باشه . اما از اونجا که نمی خواست اسلام عزیزش زیر سوال بره ، خب البته درون دینی بحث می کرد که باعث می شد کارش اصلا ارزش جامعه شناختی نداشته باشه . خلاصه معلوم نبود که بالاخره چی می خواد بگه و به کجا می خواد برسه . یه آش شله قلمکاری بود که نگوو نپرس . اصلا من از هر چی روشنفکر دینیه بدم  می یاد . تکلیفشون روشن نیست . آخه یا باید روشنفکر بود یا دیندار ؛ دو تاش با هم که نمی شه&lt;/span&gt;     &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113517693801091224?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113517693801091224/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113517693801091224' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113517693801091224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113517693801091224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_113517693801091224.html' title='امان از این روشنفکر دینی ها............'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113516068804701645</id><published>2005-12-21T02:13:00.000-08:00</published><updated>2005-12-21T07:00:49.683-08:00</updated><title type='text'>؟؟؟؟؟؟طلا = پشم باسن</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;امروز سر كلاسي كه قرار بود من تحقيقم رو درباره ي يكي از مسايل اجتماعي ايران ارايه بدم استاد اينقد حرف زد كه نوبت به من نرسيد . از هر چي هم كه دلتون بخواد صحبت كرد . حرفاش از مصاحبه يي كه با يكي از خبر نگاراي همشهري كرده بود و با كلي اصلاحات و سر و ته زني چاپ شده بود شروع شد و به گل و بلبل و طبيعت و رز صورتي دست آخر هم به خاطره هاي استاد در زمان دانشجوييش در فرانسه رسيد . در حالي كه من داشتم در همون حال فكر مي كردم آيا هيچ كشور ديگه اي مثل ايران هست كه در اون ارزش وقت آدما چيزي در حدود ارزش  پشم باسن باشه&lt;/span&gt; ؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113516068804701645?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113516068804701645/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113516068804701645' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113516068804701645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113516068804701645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_21.html' title='؟؟؟؟؟؟طلا = پشم باسن'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113508854529877465</id><published>2005-12-20T06:19:00.000-08:00</published><updated>2005-12-21T02:09:39.886-08:00</updated><title type='text'>بر سر دوراهي</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.missabigail.com/images/doubt.gif"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.missabigail.com/images/doubt.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمي دونم بايد چيكار كنم .اصلا مطمئن نيستم كه چي غلطه و چي درست . وقتي دو تا آدمي كه با هم دوستن وهمديگه رو هم دوست دارن در موردي اختلاف عقيده پيدا مي كنن وهيچ كدوم هم حاضر نيستن موضع خودشونو رها كنن چيكار بايد كرد ؟ آيا بايد كوتاه اومد ؟ اگه كوتاه اومدنت به منزله پذيرفتن واعتراض نكردن تو نسبت به چيزي باشه كه تصوير تو رو ازخودت تغيير ميده چي ؟ در اين صورت تكليف چيه ؟&lt;br /&gt;موضوع اينه كه چند وقتيه كه دو تا از بچه هاي اتاقمون منو متهم مي كنن كه من صرفا براي اينكه با اونها مخالفت كرده باشم نظر ميدم و اصلا وقتي در موردي ابرازعقيده ميكنم براي اينه كه نظر اونها رو رد كرده باشم .اوائل كه هراز گاهي بچه ها اين مساله رو به رخم مي كشيدن هر چند از اين موضوع ناراحت مي شدم ولي سعي مي كردم فراموش كنم و با كمتر نظر دادن و مواظبت از رفتارم مساله رو فيصله بدم چون اينقد بچه ها رو دوست داشتم كه نذارم هر چيزي بينمون فاصله بندازه . تا اينكه پريشب سر يه مساله ي كوچيك دوستم نظري داد كه به نظر من فوق العاده غير منطقي و خنده دار اومد و من هم با قاطعيت باهاش مخالفت كردم . اصلا مهم نيست كه نظر كدوممون درست بود ، مساله اينه كه اون بلافاصله گفت كه تو چون مي خواي با من مخالفت كني اين حرفو ميزني ودر جواب من كه گفتم يعني تو واقعا اينطوري فكر مي كني گفت كه در اين موضوع شكي نداره و من هميشه مي خوام با اونها مخالفت كنم و چيز تازه اي نيست . فوق العاده عصباني و ناراحت بودم و احساس مي كردم اگه الان احساسي رو كه دارم نگم و بروز ندم ازش متنفر خواهم شد براي همينم گفتم كه خيلي بي شعوري مي خواد كه آدم با دوستش اينجوري برخورد كنه كه البته اونو خيلي ناراحت كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا نمي دونم چيكاركنم به شدت دلم مي خواد كه كوتاه بيام وبرم آشتي كنون ولي از طرفي هم احساس ميكنم كه حق داشتم در اين مورد عكس العمل نشون بدم و كوتاه اومدن من دراين مورد مي تونست به منزله پذيرفتن اين موضوع از طرف من باشه .اينطوري نيست كه پذيرفتن هر چيزي كه قبولش ندارم اونم براي دوستم اينقد برام سخت باشه ولي آخه چيز داريم تا چيز !!!!!! قبول كردن اين موضوع به اين معنيه كه من يه آدم عقده اي و كينه ايم كه با كوبيدن ديگران و مخالفت كردن با نظراتشون سعي مي كنم خودمو مطرح كنم و هيچ نظر و عقيده اي هم از خودم ندارم . اين يعني زير سوال رفتن همه ي احساسات ، تفكرات ، عقايد و نظرات من و در يك كلام خود من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا كوتاه اومدن در اين مورد هم درست بود ؟&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113508854529877465?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113508854529877465/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113508854529877465' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113508854529877465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113508854529877465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_113508854529877465.html' title='بر سر دوراهي'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113508564500780660</id><published>2005-12-20T05:32:00.000-08:00</published><updated>2005-12-20T05:34:05.023-08:00</updated><title type='text'>امان از تنبلي</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مثلا من فردا قراره سر كلاس بررسي مسايل اجتماعي ايران تحقيق ارايه بدم اما دريغ از يه خط كه نوشته باشم ، تازه الانم مثل منگلا نشستم پاي اينترنت و دارم پست مي نويسم . امروز رفتم پيش استادمون تا بهش بگم اگه امكان داره هفته ي بعد تحقيقم رو ارايه كنم ولي اينقد شاكي بود كه اصلا جرات نكردم بگم براي چي اومدم . يه چند تا سوال دري وري پرسيدم و اومدم بيرون . الانم مي خوام برم خوابگاه ببينم چه خاكي مي تونم تو سرم كنم&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113508564500780660?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113508564500780660/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113508564500780660' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113508564500780660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113508564500780660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_20.html' title='امان از تنبلي'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113500089485185159</id><published>2005-12-19T05:45:00.000-08:00</published><updated>2005-12-19T06:01:34.926-08:00</updated><title type='text'>!!!!! دانشجوهاي ايراني</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;امروز داشتم وارد دانشکده مي شدم که يهو چشمم افتاد به اعلاميه اي که نمي دونم کيا بوسيله ي اون درگذشت نابهنگام مادر يکي از&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; اساتيدمون رو بهش تسليت گفته بودن  اولين چيزي که همون لحظه به ذهنم رسيد اين بود که : آخ جون کلاسايي که با اين استاد داشتم حداقل براي يه هفته فيتيل ميتيل شد  بعدش از خودم خجالت کشيدم و دچار وجدان درد شدم  اينم از سيستم دانشگاه و دانشجويي ايران که تا يه استادي سر کلاس نمي ياد دانشجوهاش تو کونشون عروسيه                                                                           &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113500089485185159?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113500089485185159/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113500089485185159' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113500089485185159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113500089485185159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_19.html' title='!!!!! دانشجوهاي ايراني'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113497935445492596</id><published>2005-12-18T23:52:00.000-08:00</published><updated>2005-12-19T01:43:02.586-08:00</updated><title type='text'>یه بوس کوچولو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.hamshahri.net/vijenam/javan/1382/820323/002845.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;نمی دونم چرا تازگی ها همه ی پست هام یا راجع به همایش و تجمعه یا فیلم هایی که اینجا واونجا دیدم . الانم می خوام در مورد یک بوس کوچولو ساخته ی بهمن فرمان آرا بنویسم . حوصله ندارم بشینم مفصل نقدش کنم هر چند که ارزشش رو هم نداره فقط میخواستم بگم برید این فیلم رو ببینید تا بفهمید که آدم تا چه حد می تونه فیلمش رو محلی برای شعار دادن ، بیرون ریختن کینه ها و عقده های شخصی اش بکنه . داشتم وسط فیلم بالا میاوردم بس که توش شعارهای ناسیونالیستی و اخلاقی بود وبسکه آدم های فیلم به همدیگه مزخرف تحویل می دادند . اصولا خیلی از اتفاقا ، دیالوگ ها وشخصیت ها هیچ کارکردی نداشتند و هیچ کمکی به پیشبرد داستان ، شخصیت پردازی وسایر چیزهایی که این جور چیز ها برای اونا خلق می شن نمی کردن. خلاصه از من به شما نصیحت که سعی نکنید هی از خودتون سوال کنید که واسه چی؟ تنها دلیلی که میشد برای اونها پیدا کرد این بود که کار گردان می خواسته فقط عقایدش روبه بیننده تحمیل کنه بدون اینکه به خودش زحمت بده حداقل برای اینکار اول فیلم خوبی بسازه . حالا این عقاید چی بود ؟ بدها : کسانی که وطنشون رو ترک میکنن ، حس ناسیو نالیستی ندارن (در یک کلام خائن ها) ، زن و بچه شونو ول می کنن و میرن خارج ( حتی اگه بچه دار شدن خواست خودشون نبوده باشه و قبلش به زنشون گفته باشن اگه بچه دار شدیم مسئولیتش با خودته ) ، به دنیا دل می بندن ، میرن کنار دریا و ویسکی می خورن .اینها کسایین که به خاطر گناهایی که کردن از مرگ می ترسن و دودستی به زندگی چسبیدن . خوب ها : کسایی که علیرغم محدودیت ها و مشکلات وطنشون را ترک نمی کنن ، بالا سر خونواده شون هستند ، کارایی که در بالا گفتم رو انجام نمی دن ومرگشون مثل یه بوس کوچولوئه . همه ی اینا در صورتیه که شخصیت سعدی از شخصیت ابراهیم گلستان کپی برداری نشده باشه که اگه اینجوری باشه که فرمان آرا واقعا باید بره بمیره .&lt;/span&gt;&lt;a href="http://dakhmeha.blogspot.com/2005/12/blog-post_18.html"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt; زفیر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt; هم در این مورد مطلب نوشته ولینک های خوبی داده&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113497935445492596?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113497935445492596/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113497935445492596' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113497935445492596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113497935445492596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_113497935445492596.html' title='یه بوس کوچولو'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113491543949279498</id><published>2005-12-18T06:04:00.000-08:00</published><updated>2005-12-18T06:17:19.623-08:00</updated><title type='text'>به بهانه ي فيلم انجمن شاعران مرده</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://customht.buffnet.net/posters/images/89_deadpoet.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://customht.buffnet.net/posters/images/89_deadpoet.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمي دانم فيلم انجمن شاعران مرده را ديديد يا نه ، من  قبلا دو بارديده بودمش اما وقتي جمعه شب دوباره از شبكه 3 سيما پخش شد نشستم و دوباره ديدمش . راستش را بخواهيد بار اولي كه آن را ديدم اصلا خوشم نيامد ، به نظرم فيلم آبكي و مسخره اي بود ولي بعد ها كه دوباره ديدمش نظرم عوض شد . آنچه كه توي فيلم رخ مي داد خود زندگي بود و همه ي آن بچه ها هم خود ما بوديم . آنها مي توانستند وجوه مختلف شخصيت يك نفر باشند - عكس العمل هاي ما در موقعيت هاي مختلفي كه در آنها گير مي كنيم - يا آدم هايي متفاوت و متمايز .  همه ي آدمها در برهه اي از زندگي شان ناچار مي شوند كه تصميم گيري كنند . تصميم بگيرند كه مي خواهند خودشان باشند يا چيزي كه به آنها تحميل ميشود . آهنگ خودشان را بنوازند يا صرفا آجر ديگري در ديوار باشند . شخصيت هاي اين فيلم همگي آدم هايي بودند كه اين سوال برايشان مطرح شده بود ، هر كدام سعي مي كردند به نوعي بفهمند چه كار مي خواهند بكنند ، به دنبال چه هستند و به قول كيتينگ چه چيزي را مي خواهند به بقيه ي چيزهاي اين دنيا اضافه كنند ، آنها  مي بايستي تصميم مي گرفتند . ناكس به عشق روي آورد ، نيل به تئاتر و تاد به شعر و به نوعي به دنياي دروني خودش . آنها سرنوشت هاي متفاوتي پيدا كردند . بعضي هاشان به آنچه كه مي خواستند رسيدند ‏‏، بعضي هاشان هم نه . ولي موضوع به همين سادگي ها هم نيست . موضوع فقط اين نيست كه بخواهيم خودمان باشيم و جوري زندگي كنيم كه دوست داريم موضوع اين است كه وقتي به اين نقطه رسيديم آگاهي اي كسب كرده ايم كه به نوعي مثل يك سايه هميشه به دنبالمان خواهد بود و ما نمي توانيم آ ن را از خودمان دور كنيم يا به فراموشي بسپاريمش چرا كه برگشتن به وضعيت قبل از آن غير ممكن است ، ديگر چيزي غير از آن كه تصميم گرفته ايم باشيم ارضايمان نخواهد كرد و گاهي شرايط چنان برايمان غير قابل تحمل مي شود كه ترجيح مي دهيم بميريم . وقتي داشتم فيلم را تماشا ميكردم و تاد را ميديدم كه در نااميدي مطلق بود - دقيقا قبل از اينكه خودش را بكشد - احساس مي كردم صدايش را مي شنوم كه با خودش مي گويد :كاش هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاده بود يا زمان مي ايستاد يا من مي مردم . احساس مي كردم ده سال تحصيل اول در مدرسه ي نظامي و بعد در دانشگاه و اينكه شايد بعد از آن بتواند كاري را كه مي خواهد بكند واقعا خارج از حد تحمل اوست . وجه باز هم غم انگيز تر قضيه اينجاست كه هيچ تضميني نيست كه براي نيازهايي كه در درونمان بيدار شده ما به ازايي در خارج وجود داشته باشد . منظورم اين است گيرم كه خواستيم آنچه كه دوست داريم باشيم وبه آن هم رسيديم اگر ناگهان متوجه شديم كه چيزي كه ميخواسته ايم جز سراب چيزي نبوده چه ؟ خودم را نمي دانم . اينكه حد تحملم كجاست ؟ دليل اينكه بارها به اين مرز رسيدم ولي از آن رد نشدم واقعا چه بود ؟ براي چه ادامه دادم ؟ ترسم از پايان دادن به زندگي به خاطر اميدكي است كه هنوز در اعماق وجودم هست يا اميدكم زاييده ي ترسم از پايان است&lt;/span&gt; ؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113491543949279498?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113491543949279498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113491543949279498' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113491543949279498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113491543949279498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_18.html' title='به بهانه ي فيلم انجمن شاعران مرده'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113457245881022463</id><published>2005-12-14T06:58:00.000-08:00</published><updated>2005-12-14T07:00:58.823-08:00</updated><title type='text'>مراسم روز مثلا دانشجو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول از همه بگویم  که علیرغم اینکه در یکی از پست های قبلیم نوشته بودم که همایش رویکرد به پژوهش همزمان با مراسم روز دانشجو برگزار می شود ، اینطور نشد ، چون مراسمی که قرار بود آن روز برگزار شود و من ازآن مطلع شدم گویا تجمع بچه های چپ دانشگاه بوده وخیلی هم بی خود بوده . من هم که به موقع مطلع شدم رفتم همایش رویکرد به پژوهش و گزارشی از آن در وبلاگ نوشتم . اما دیروز مراسم روز دانشجو با نام "جنبش دانشجویی ، نیم قرن آرمانخواهی " در دانشکده ی فنی دانشگاه تهران برگزار شد و من و زفیر هم در آن شرکت کردیم . از آن مراسم های آبکی و بی بو و خاصیت های دانشگاه بود که از یک عده جبهه مشارکتی و کسانی شبیه به آنها دعوت میکنند که بيایند وحرفایی صد من یک غاز درباره ی جایگاه والای دانشجو واینکه باید منتقد باشد و ماهم انتقاد هایش را پذیرا باشیم ، از او حمایت کنیم ، ازاو استفاده ی ابزاری نکنیم ، انتقاد باید آرام ومنطقی وعقلانی باشد – بگذریم از اینکه منظور آقایان از منطقی و عقلانی چیست – وکس شعرهایی از این قبیل بزنند . اما مساله ی دیگری که جدا از خود مراسم آنجا پیش آمد این بود که از همان ابتدای مراسم جمعی از بچه های دانشکده های علوم اجتماعی ، مدیریت وهنرها که عضو فراکسیون دموکراسی خواه انجمن دانشگاه بودند با در دست داشتن پلاکاردها و سر دادن شعار هایی چون" رییس انتصابی    استعفا استعفا " ، " انجمن فاشیستی   نمی خوایم نمی خوایم " ، " دانشجو می میرد    ذلت نمی پذیرد " و " استبداد مذهبی   نمی خوایم نمی خوایم "  جو را تا حدودی نا آرام کرده بودند . تا اینکه وقتی مجری جلسه – حسین نقاشی – برای دومین بار پشت تریبون رفت تا از مهمان دیگری دعوت کند تا روی سن بیاید  وحید عابدینی از - اعضای لغو عضویت شده ی انجمن دانشگاه و دبير سياسي سابق انجمن مرکزي - روی سن پرید و خواست تریبون را از نقاشی بگیرد که یک دفعه دو نفر از بچه هاي طيف سنتي او را گرفتند و ميخواستند بکشانند پايين که يکدفعه دعوا در گرفت و شلوغ پلوغ شد وکار به دعوا و کتک کاري کشيد 0 جو متشنج يک ربعي همينطور ادامه داشت تا اينکه بالاخره سنتي ها از ترس اينکه کار به جاي باريک بکشد تريبون را به وحيد عابديني دادند 0 او ده دقيقه اي صحبت کرد و گفت قصد جمع معترض به هم زدن جلسه نيست وما مي خواهيم نمايندگان واقعي دانشجويان در اين مراسم صحبت کنند نه کساني که به دروغ خود را نماينده ي جنبش دانشجويي و جنبش رفورميستي ايران مي دانند و000 بعد از آن حسين باقري تريبون را به زور از او گرفت و از سخنران بعدي خانم ابتکار دعوت کرد تا به روي سن بيايد و سخنراني اش را شروع کند 0 نيم ساعت بعد جو به حالت طبيعي برگشت و فضا آرام شد 0دلم براي اين بچه هاي دموکراسي خواه سوخت چون اينها تا به حال با طيف سنتي خيلي خوب تا کرده اند وبه هيچ جايي نرسيده اند  حرکت ديروزشان هم براي اين بود که حد اقل حرفشان را به گوش بچه ها برسانند وبه آنها حالي کنند که چه اتفافاتي افتاده است که البته انگ آشوبگرو فاشيست و000 خوردند 0&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113457245881022463?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113457245881022463/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113457245881022463' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113457245881022463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113457245881022463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_14.html' title='مراسم روز مثلا دانشجو'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113438137569528717</id><published>2005-12-12T01:52:00.000-08:00</published><updated>2005-12-12T01:56:15.706-08:00</updated><title type='text'>همايش رويكرد به پژوهش</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; همايش رويكرد به پژوهش ديروز21/9/84 در دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران  برگزار شد و هر سه سخنران –  دكتر اباذري ، دكتر كچوييان و دكترمعيد فر -  در جلسه حاضر شدند .. برنامه را دكتر اباذري با صحبت در باره ي علم ،پژوهش و دانشگاه و ارتباط آنها با هم و جايگاه هر كدامشان آغاز كردند . پس از آن دكتر كچوييان ضمن ارايه ي تعريفي از پژوهش - فرايند هاي معرفتي كه حاصل ان كسب داده هاي جديد است و از يك طرف با علم واز طرف ديگر با جامعه مرتبط است - ديدگاه هاي متفاوتي را كه در اين زمينه وجود دارد بيان كردند كه شامل سه ديدگاه عمده ي 1-ديدگاه پوزيتيويستي كه پژوهش را   ابزار شناختي فعاليت علمي براي رسيدن به شناخت هاي جديد ميداند 2- ديدگاه سنتي نسبت به پژوهش كه آن را راهي براي رسيدن انسان به درك و فهمي از خود و موقعيتش در جهان مي بيند 3-ديدگاه چپ و انتقادي كه پژوهش را ابزار انتقاد تلقي مي كند ؛ بود . پس ازان دكتر معيدفر - رييس انجمن جامعه شناسي ايران - كه صحبت هايشان بيشتر مربوط به پژوهش در ايران و معضلات آن بود شروع به صحبت كردند و معضلا ت آ ن  را بر شمردند از جمله وارداتي  بودن معرفت و دانش ما وبي ارتباط بودن پژوهش هاي انجام شده در حوزه ي اين معرفت ها  با واقعيت ومسايل ما ، عدم وجود نهادي كه از نتايج اين تحقيقات براي سياست گزاري استفاده كند ، محل اشكال بودن خود پژوهش ها ونبودن محيط هاي فيزيكي پژوهش مدار كه توانايي ها و ظرفيت هاي لازم در اين زمينه را داشته باشد .  دكتر كچوييان نيز ضمن تاييد صحبت هاي دكتر معيد فر گفتند : يك ديدگاه مكانيكي درباره ي ارتباط ميان علم و واقعيت وجود دارد كه در آن علم در يك طرف ايستاده و واقعيت در طرف ديگر. كار علم هم اين است كه ضمن پيشروي در واقعيت ابعاد تازه اي از آن را كشف مي كند . اين ديدگاه بر اين پيش فرض استوار است كه علم خود فرمان ومستقل است و بر اساس  منطق دروني اش گسترش ميابد و به پيش مي رود وبهترين رويكرد به پژوهش هم رويكردي است كه اين كاركرد علم را به بهترين شيوه انجام دهد . در حالي كه علم يك نهاد اجتماعي است . اين ما هستيم كه تغيير مي كنيم و در ساحت هاي مختلف هستي قرار مي گيريم  و وظيفه ي علم اين است كه موقعيت هاي جديد پيش روي ما را بشناسد و مشكلات آن را حل كند . علم با پژوهش شروع نمي شود بلكه با دريافت ها و شهود هاي كلان آغاز مي گردد وكار پژوهش روشن ومعنا دار كردن اين دريافت هاست . ما به اين دليل كه در ساحت تجربه ي غربي نبوده ايم نمي توانيم درمورد آن پژوهش هاي درستي انجام دهيم . راه ديگر اين است كه سعي در شناخت تجارب تاريخي خود داشته باشيم ودرحوزه ي مسايل خود پژوهش انجام دهيم .دكتر اباذري هم در جواب ايشان گفتند مشكل ما در پژوهش اين است كه گاهي چنان غرق جزييات و مسايل سازماني تحقيق مي شويم كه كه از مسايل مهم تر باز مي مانيم  وگاهي چون نمي خواهيم بحث مشخص وانضمامي كنيم شروع به كلي گويي و فلسفه بافي مي كنيم . تا زماني هم كه به نكات خيلي كلي يا خيلي جزيي مي پردازيم راه به جايي نخواهيم برد . البته دكتر كچوييان هم ساكت نماندند و گفتند كه طرف ميانه را گرفتن وقتي پاي مسايل اخلاقي در ميان است موضوعيت دارد ودر حوزه ي نظري بايد طرف حادتر را گرفت . من فلسفي و متافيزيكي بحث نمي كنم مثلا وقتي ماركس مي گويد موتور محرك تحولات غرب ، طبقه ي بورژواست براي اين است  كه آنها تجربه ي وجودي متفاوتي داشتند . در اينجا وقت برنامه به اتمام رسيده بود و دكتر اباذري ضمن تشكر از كساني كه براي بر گزاري برنامه تلاش كرده بودند اظهار اميد واري كرد اين جلسات همچنان ادامه يابند                                                                                                                                    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيوست 1&lt;br /&gt; مطمئنم كه بچه هاي هسته علمي پژوهشگري كه برگزار كنندگان برنامه بودند تا آخرين دقايق نزديك به شروع برنامه تنشان مي لرزيده كه نكند دكتر اباذري با وجود تمام يادآوري ها و تذكر ها باز هم قرارشان را فراموش كنند و در جلسه حاضر نشوند                                                                                                                                                   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيوست 2&lt;br /&gt;شنيده ها حاكي از آن است كه دكتر اباذري شخصا ساير سخنرانان جلسه را انتخاب كرده اند وطبق گفته ي خودشان مايل بوده اند كه دكتر قاضي طبابايي هم حضور داشته باشند كه ايشان نپذيرفته بودند                                                 &lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113438137569528717?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113438137569528717/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113438137569528717' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113438137569528717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113438137569528717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_12.html' title='همايش رويكرد به پژوهش'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113430064728790997</id><published>2005-12-11T02:58:00.000-08:00</published><updated>2005-12-11T05:16:32.360-08:00</updated><title type='text'>بازم از خوابگاه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;جريان سيگار و سر پرستي و هويج رو كه يادتون هست ديشب دوباره دو تا از بچه ها رو خواستند سرپرستي وحسابي حالشونو گرفتن . اون خانمي كه دفعه ي پيش ذكر خيرشون بود گفته بوده كه ميخواين سيگار بكشين ، بكشين ولي بيرون باشه ، يه جوري باشه كه مزاحم بقيه نباشه و ديگران شكايت نكنن واگه بكنن همون قضاياي چوب و آهن و ....... ولي اين خانوم ديشبي كه گويا همون بوده كه اون شب سرزده اومد و اتاق رو ديد زد و رفت ، گفته كه كاري به شكايت مكايت نداره و اگه بويي چيزي اونطرفا بشنوه يا به گوش مبارك برسونن كمترين كاري كه مي كنه لغو عضويت از خوابگاهه و بقيه مسايل . بر و بچ ما هم گفتن كه آخه ،خيلي اتاقاي ديگه هستن تو اون ساختمون كه سيگار ميكشن و ممكنه كه بویي ، چيزي ازشون صادر بشه كه خانومه گفته من نمي دونم بو مو بياد من يخه ي شما رو ميگيرم . بر و بچ اضافه كردن كه ” زنيكه ي عقده اي ” بيشتر به خاطر دعوايي كه اونشب سر سرزده اومدنش كرديم جري شده و حالا مي خواد حالمونو بگيره . خلاصه دیگه گفتن نداره که چطوری توی این خوابگاه کوفتی شخصیت ، حرمت ، حقوق ،انسانیت ، آزادی ،حق انتخاب و حوزه خصوصیت گاییده میشه . شاید بگین برو بابا دلت خوشه ؛ آخه مگه کجای این مملکت گل و بلبل این چیزا رعایت میشه که اینجا بشه ولی باور کنید کمتر جایی جایی پیدا میشه که اینقدر شدید همه چی لگد مال بشه&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113430064728790997?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113430064728790997/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113430064728790997' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113430064728790997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113430064728790997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_113430064728790997.html' title='بازم از خوابگاه'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113428899736801786</id><published>2005-12-11T00:15:00.000-08:00</published><updated>2005-12-11T00:16:37.383-08:00</updated><title type='text'>تجمع</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قرار است تجمع روز 16 آذر امروز 20 آذر در دانشكده ي فني دانشگاه تهران ساعت 12 برگزار شود . ديشب ما از طريق كاغذ هايي كه زير در اتاقهايمان در خوابگاه انداخته بودند از موضوع مطلع شديم و نكته ي بدش اينجا است كه تجمع درست همزمان با همايش رويكرد پژوهش كه در دانشكده ي علوم اجتماعي برگزار مي شود افتاده .در اين همايش دكتر اباذري ‏،دكتر كچوئيان ودكتر معيد فر سخنراني خواهند كرد .البته من كه به تجمع مي روم ولي خب اين همايش هم حيف بود .                                                                                       &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113428899736801786?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113428899736801786/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113428899736801786' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113428899736801786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113428899736801786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_11.html' title='تجمع'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113420272953841201</id><published>2005-12-10T00:02:00.000-08:00</published><updated>2005-12-10T00:20:35.216-08:00</updated><title type='text'>در فوائد هویج</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.persianbook.net/photos/adv/album/image1295.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.persianbook.net/photos/adv/album/image1295.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مي خوام داستان ارشاد شدن خودمو و بقيه بر بچ اتاقمونو توسط يكي از خانوماي سرپرستي خوابگاه براتون تعريف كنم .(اين سرپرستي خوابگاه هم براي خودش قصه جداگونه اي داره )چند روز پيش كه البته من نبودم بچه ها رو مي خوان سرپرستي وهمين خانم مذكور بهشون ميگه كه ما ميدونيم شما تو اتاقتون سيگار مي كشين و بچه هاي طبقه اعتراض كردن و اگه تكرار بشه قضيه ي چوب تو كون و اين حرف ها ديگه .بچه ها هم طبعا زدن زير همه چي و گفتن بچه ها دروغ مي گن ودر اينجا اين بانو !!! فرمودن كه همين طوري هم نيست كه كسي بياد يه حرفي بزنه و ما هم باور كنيم ما براي خودمون ماموريني !!!! داريم كه توسط اونها از قضيه مطمئن مي شيم كه در اينجا بر و بچ كفشون بريده و فكشون افتاده زمين از وسعت و عمق شبكه ي اطلاعاتي جاسوسي خوابگاه . دست آخر هم خانمه شروع كرده به نصيحت كردنو گفته سيگار چيه مي كشيد ضرر داره بجاش هويج گاز بزنيد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و يهو اضافه كرده اين چه لباساييه كه مي پوشين دختر بايد با حجاب باشه . من خودم چندين سال تو ايتاليا زندگي كردم و اونجا پليس راهنمايي و رانندگي بودم !!!! با همين حجابي كه الان دارم و يه ذره هم غرب رو من تاثير نذاشت (براي تو ضيح و روشن شدن ذهن خوانندگان عزيز عرض كنم كه ايشون خانومي هستن چاق و كوتاه قد كه يك مانتوي سياه و رنگ ورو رفته ي زشت گشاد و بلند تا روي كفش ويك مقنعه ي مشكي بسيار بلند كه چونه اش اغلب اوقات توي دهانشان ميرود ميپوشن و ابروها شون وموهاي صورتشونواينقد كه اصلاح نكردن ادم وحشت مي كنه) يه دختري هم به اسم نمي دونم چي چي بود كه خيلي منو دوست داشت ولي من بهش مي گفتم كه شما آدم هاي بدي هستين ومن ازتون بدم مياد چون دين و ايمون ندارين و لخت مي گردين . خلاصه بچه هاي ما هم در حالي كه منتبه شده بودن واز كرده شون پشيمون برگشتن اتاق .تا اينكه چن روزي گذشت و ما ديگه بي خيال هويج و چوب و دسته بيل شده بوديم كه يه شب دختر حضور غيابي با يه خانوم ناشناس و بسيار مشكوك اومد (اين حضور و غياب توي خوابگاه يه داستان ديگه است ) اين عنصر مظنون با اولين نگاهي كه به سر تا سراتاق انداخت ‏پاكت وينستون لايت وزير سيگاري انباشته از ته سيگار رو كه براي خودشون روي ميز افتاده بودن ديد وكوشش هاي من هم كه با بيشترين سرعت ممكن سعي كردم مخفي شون كنم نتيجه نداد و دوتاشون با حالتي رضايتمندانه رفتن . طي تحقيقاتي كه همون شب انجام شد كاشف به عمل اومد كه اين خانوم مشكوك از طرف حراست اومده بوده . وما الان در انتظار نه چندان دل چسب چوبها و دسته بيل ها هستيم .........تا بعد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113420272953841201?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113420272953841201/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113420272953841201' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113420272953841201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113420272953841201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_10.html' title='در فوائد هویج'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113420101326161011</id><published>2005-12-09T23:43:00.000-08:00</published><updated>2005-12-09T23:50:13.270-08:00</updated><title type='text'>..................</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديشب دوستي از راه دور با من تماس گرفته بود . در حالي كه داشتيم صحبت مي كرديم از من پرسيد كه :خب تعريف كن .چه خبرا ؟ چه كارها كردي ؟اما من هر چي فكر مي كردم هيچي نداشتم بگم و چيزي يادم نميومد كه يهو بغضم گرفت و احساس كردم چقد دلم مي خواد بزنم زير گريه . آخه يادم اومده بود كه چطور توي يك هفته ي گذشته به هيچي فكر نكرده بودم به هيچ كدوم از كارايي كه كرده بودم . رفته بودم دانشكده و برگشته بودم خوابگاه تئاتر ديده بودم تجمع رفته بودم بيرون شام خوردم همراه دوستم خريد رفتم كلاس زبان حاضر شدم كتابخونه رفتم فيلم تماشا كردم  خوردم خوابيدم بدون اينكه به هيچ كدومشون فكر كرده باشم يا اصلا حاليم باشه دارم چيكار مي كنم&lt;/span&gt;                                              &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113420101326161011?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113420101326161011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113420101326161011' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113420101326161011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113420101326161011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_09.html' title='..................'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113379981507092350</id><published>2005-12-05T07:57:00.000-08:00</published><updated>2005-12-05T08:23:35.150-08:00</updated><title type='text'>اينم از خوابگاه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديروز صبح در حالي كه شب قبلش خواب بدي ديده بودم از خواب بيدار شدم و برا همينم اعصابم حسابي خرد بود و سگ شده  بودم&lt;/span&gt; .&lt;span style="font-size:130%;"&gt; داشتم آماده مي شدم  برم دانشكده كه هم اتاقيم (من تو خوابگاه زندگي مي كنم )گفت حالش خوب نيست چون ديشب خواب بدي ديده و مي خواست براي من تعريفش كنه .اگه اونموقع ازم مي خواستن كه يه قابلمه آبو با چنگال بخورم برام راحت تر از اين بود كه به حرفاش گوش كنم .اصلا هم حال و حوصله ي حرف زدن نداشتم.بعدشم تازه براي اينكه روحيه اش بهتر بشه رفت و يه نوار شاد پرسرو &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صداي اعصاب خورد كن گذاشت ،صداشو هم بلند كرد.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اقا !منو ميگي داشتم از عصبانيت مي تركيدم وكارد مي زدي خونم در نميومد.بهش گفتم نواره داره روي اعصابم راه ميره و صداشو كم كنه كه اگه هم كمش كرد تفاوتش اينقد كم بود كه مي شد ازش صرفنظر كرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چكار بايد مي كردم؟بايد ازش مي خواستم كه خاموشش كنه يا خودم خاموشش مي كردم ؟حق با كدوممون بود؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوابگاه همينه ديگه .گندش بزنه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113379981507092350?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113379981507092350/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113379981507092350' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113379981507092350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113379981507092350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post_05.html' title='اينم از خوابگاه'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113362310527168026</id><published>2005-12-03T05:55:00.000-08:00</published><updated>2005-12-04T07:51:03.360-08:00</updated><title type='text'>روده درازی های از زور بی خوابی</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.soundtrackcollector.com/images/movie/large/Elephant_Man_(1980).jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.biojensen.dk/signsvistaseriesdvd.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.postersnthings.com/posters/elephant_man_os.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.postersnthings.com/posters/elephant_man_os.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.biojensen.dk/signsvistaseriesdvd.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.biojensen.dk/signsvistaseriesdvd.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.soundtrackcollector.com/images/movie/large/Elephant_Man_(1980).jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.soundtrackcollector.com/images/movie/large/Elephant_Man_(1980).jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://images-eu.amazon.com/images/P/B0001JZQ04.08.LZZZZZZZ.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.soundtrackcollector.com/images/movie/large/Elephant_Man_(1980).jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.soundtrackcollector.com/images/movie/large/Elephant_Man_(1980).jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://www.dacre.org/flash/www/gbq01398.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.soundtrackcollector.com/images/movie/large/Elephant_Man_(1980).jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آدم وقتی از زور بی خوابی شروع می کنه پست برای وبلاگش بنویسه همین می&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;شه دیگه و چون مخت دیگه نمی کشه با خودت فکر می کنی آخه اینم ایده بود تو می خواستی راجع بهش بنویسی ؟ اصلا بی خیال از فیلم هایی که امشب دیدم می نویسم . مرد فیل نمای دیوید لینچ و نشانه های شیامالان که البته هر دو از تلویزیون ایران پخش شد (ما چون فقیریم تو اتاقمون تو خوابگاه کامپیوتر و وی سی دی نداریم فقط یه تلویزیون زاغارت داریم که تازه اونم سی دی من بهش نمی خوره ) قبل از اینکه مرد فیل نما از سینما 4 پخش بشه چون داشت یه تیکه هایی از فیلم مخمل آبی رو می ذاشت توهم زدم که میخواد اونو نشون بده و همینجوری مونده بودم که یعنی می خواد اون صحنه های سکس سادیستی -مازوخیستی و بقیه ی مسایلو حذف کنه ؟ ولی خب خوشبختانه همچین اتفاقی نیفتاد، حالا دیگه چقد از سر و ته مرد فیل نما زده بودن خدا داند . تازه چقد هم اشک درار بود من که حسابی به فین فین افتاده بودم و همش از خودم سوال می کردم که این دکتره چرا اینقد نیازهای اون بیچاره رو بیدار میکنه و وقتی مرد بدبخت با اون همه هوش و احساس نمی تونه ازاون موهبت ها بهره مند بشه چرا باهاشون آشناش میکنه .تازه یه نکته ی دیگه که به ذهنم رسید این شخصیت جان مریک با اون علاقه ی شدیدش به زن های زیبا و اون حرکات و تعارفات زن نوازی که همین الان داشت اگه اینقد زشت نبود هیچ بعید نبود که یکی از بکن در رو های تمام عیار از آب در بیاد! واالله ....حالا در باره ی نشانه ها.از اون دو تا فیلم هایی که از شیامالان دیدم -دهکده و نشانه ها - خوشم اومده ولی مطمئن نیستم که منظور کارگردان رو از آخر نشانه ها فهمیده باشم . با جمله ی "یکی اون بالا هست که تو رو نجات داد"- که گراهام اخرفیلم به پسرش گفت می خواست بگه که آره ای انسان هایی که وجود خدا رو انکار میکنید بدونید که اون سر و مر گنده اون بالا نشسته و یه روزی حساب همه ی شما رو می رسه یا منظور دیگه ای داشته ؟ حوصله ندارم منظورهای احتمالی ای رو که حدس زدم بنویسم ولی اگه این منظور رو داشته که واقعن ریده . اونم از فیلم دهکده که تخمی تموم شد.همچین پایانی داشت که بیننده ی بخت برگشته با خودش می گفت ای دل غافل که عجب کلاه گشادی سرم رفت .خدای سرکاری بودا !!! آخه حیفه فیلمای به این خوبی که اینجوری تموم شن .فیلمی مثل نشانه ها که به همه ی ادعاهای انسان راجع به علم و عینیت ، خودبزرگ بینی وتوانایی هاش و اگه نسبت به فیلم خوشبین باشیم اعتقادش به خدا خندیده . خودمونیم حسابی روده درازی کردما&lt;br /&gt;حالا خوب شد خوابم میومد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113362310527168026?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113362310527168026/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113362310527168026' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113362310527168026'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113362310527168026'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='روده درازی های از زور بی خوابی'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113327472433586607</id><published>2005-11-29T06:05:00.000-08:00</published><updated>2005-11-29T06:32:04.370-08:00</updated><title type='text'>بابا تقسیم کار .....</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چند روزیه که بخاطر تحقیقی که برای یکی از دروسم برداشتم حسابی گرفتار شدم .تو این مدت اینقدر تقسیم کار خوندم که دهنم سرویس شده .برای این دارم می خونمش که  اگه بشه باهاش مساله ی عدم شکل گیری وجدان جمعی در ایران رو تبیین کنم اما حالا مشکوکم که آیا اساسا این مساله با تئوری  دورکیم قابل تبیینه یا نه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نکته ای که جدا از شرح هایی که تا به حال از اندیشه ی این آدم نوشته شده به ذهن من رسید توانایی انتزاع ذهنش بود همون توانایی که بهت اجازه میده که به عنوان یه ابژه از خودت جدا بشی مثل یه سوژه به خودت نگاه کنی و طی این فرایند خودتو نقد کنی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;شیوه ای که این آدم خودشو با اون نقد می کنه حیرت انگیزه  &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در هر صورت امیدوارم که بعد این همه وقت گذاشتن یه چیزی از توش دربیاد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113327472433586607?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113327472433586607/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113327472433586607' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113327472433586607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113327472433586607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/11/blog-post_29.html' title='بابا تقسیم کار .....'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113309227441468098</id><published>2005-11-27T03:14:00.000-08:00</published><updated>2005-11-27T03:51:16.006-08:00</updated><title type='text'>همه ام همين است</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;گفتي همه ي پستهاي وبلاگت نااميد كننده است اما من كاري نمي توانم بكنم. نمي توانم چيزي بنويسم كه اميواركننده يا لذتبخش باشد.همه ام همين است حتي شايد چيزي هم كمتر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;نمي دانم اصلا حوصله ندارم.براي هيچ كاري انگيزه ندارم.هر كاري هم مي كنم از روي اجبار است . قبل از انجام هر كاري مدتها شايد  يك دقيقه شايد يك ربع شايد چند ساعت يا چند روز فكر مي كنم و بالاخره وقتي هيچ دليلي پيدا نكردم به خودم مي گويم بايد اين كار را انجام دهي چون بايد انجام دهي .نمي دانم باورت مي شود يا نه . همه ام همين است حتي شايد چيزي هم كمتر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;فقط در بعضي موارد ودر مورد بعضي كارها اجباري در كار نيست . براي ديدن فيلم يا تئاتر ، خواندن كتاب رمان ، خواندن وبلاگهايي كه دوستشان دارم ، مست كردن ، خوابيدن يا كارهايي از اين قبيل كه مرا از جايي كه هستم مي كنند و مي برند به زماني ديگر ، به مكاني ديگر و من مي توانم كس ديگري باشم و خودم را فراموش كنم .همه چيز را فراموش كنم. خالي ترو  پوچ تر از آنم كه گريه كنم يا فحش بدهم.همه ام همين است حتي شايد چيزي هم كمت&lt;/span&gt;ر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113309227441468098?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113309227441468098/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113309227441468098' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113309227441468098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113309227441468098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/11/blog-post_27.html' title='همه ام همين است'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113300878433436908</id><published>2005-11-26T03:33:00.000-08:00</published><updated>2005-11-26T04:39:44.373-08:00</updated><title type='text'>اخر از كجايش بگويم ؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آخر از كجايش بگويم؟از آنجا كه فكر مي كنم ذات انسان با رنج سرشته شده؟ازآنجا كه زندگي يك ترا‍‍زدي خنده دار است؟از دور باطل زندگي و گرفتار نفرين ابديش بودن؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالم به هم مي خورد.احساس خيلي بدي دارم.مطمئنم اگر الان مست بودم هاي هاي گريه را سر داده بودم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه لعنتي است اين خرد و آگاهي نا شاد و چه نفريني است اين كه نتواني چشمهايت را ببندي و نبيني.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نيچه وقتي يونانيان قديم را ستايش مي كند و ا زمن مي خواهد زندگي را گرامي بدارم ايده وآرمان  را كناربگذارم وواقعيت خودم انسان و هستي را چنان كه هست با شادي بپذيرم الان كجاست كه ببيند در چه برزخي گرفتار امده ام ؟ كه چطور زير كوه تمايلات ايده اليستي ام خرد مي شوم واز خودم بيگانه واز زندگي بيگانه تر&lt;/span&gt;؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113300878433436908?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113300878433436908/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113300878433436908' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113300878433436908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113300878433436908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/11/blog-post_113300878433436908.html' title='اخر از كجايش بگويم ؟'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113300135977655619</id><published>2005-11-26T02:23:00.000-08:00</published><updated>2005-11-26T03:02:58.193-08:00</updated><title type='text'>ایا شما می دانید برای چه ادامه می دهید؟؟؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;من همیشه به نحوی به مکتب گشتالت علاقه داشته ام.البته اطلاع و شناخت چندانی از آن ندارم ولی یک چیز آن که همیشه در ذهنم است این اصل ناگهان به بینش رسیدن است.نمی دانم تا به حال برایت پیش آمده یا نه که گاهی مساله ای ذهنت را به شدت مشغول می کند و تو هر چه درباره ی آن فکر می کنی به نتیجه ای نمی رسی و این مساله همچنان و همچنان در پس ذهن تو می ماند و گاهگاهی هم خودی نشان می دهد.اما یک وقت نه چندان خاص که اتفاق خاصی هم نیفتاده بی خود و بی جهت جواب مساله را پیدا می کنی.برای من این مساله بارها و بارها پیش آمده است.&lt;br /&gt;درباره ی این موضوع که چرا وقتی ظاهرا هیچ دلیلی برای ادامه ی زندگی نداری آن را ادامه می دهی –حداقل یکی از دلایل آن -اینطور فکر می کنم که عادت هایمان تاثیر زیادی دارند.عادت ها هستند که ما را وامیدارند که نه تنها دست به خود کشی نزنیم بلکه زندگی را تقریبا به همان روال قبلی ادامه دهیم.چرا که این عادتهای ما هستند که که به ما احساس امنیت و آشنایی می دهند.چون ما انسان ها همیشه از چیزی که برایمان غریبه غیرقابل پیش بینی والبته به شکل گریزناپذیری ترساننده باشد وحشت داریم .شاید دلیل اینکه من دست به خودکشی نمی زنم این باشد که نمی دانم بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد.چون برایم قابل پیش بینی نیست از فکر کردن به آن احساس ناخوشایندی به من دست می دهد .به همین دلیل از به هم ریختن اساسی عادات زندگی ام می ترسم .شاید دلیلش این باشد شاید هم نه.&lt;br /&gt;نظر شما چیست ؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113300135977655619?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113300135977655619/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113300135977655619' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113300135977655619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113300135977655619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/11/blog-post_26.html' title='ایا شما می دانید برای چه ادامه می دهید؟؟؟'/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19235349.post-113273474140411446</id><published>2005-11-22T23:30:00.000-08:00</published><updated>2005-11-23T00:32:21.413-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;&lt;span style="font-family:lucida grande;"&gt;نميدونم چي بنويسم.آخه هيچي به ذهنم نميا دولي خب بالاخره بايدازچايي شروع كرد.بذارازكلاسي كه&lt;/span&gt; &lt;span style="font-family:lucida grande;"&gt;همين الان بودم وتموم شدشروع&lt;/span&gt; كنم .استادمان&lt;/span&gt; &lt;span style="font-family:courier new;"&gt;به ما&lt;/span&gt; &lt;span style="font-family:courier new;"&gt;تحقيق داده بودو خيلي تاكيد ميكرد كه حتما علمي و تيوريك باشد واز اين حرفها.منتها از ماهر جلسه گزارش كار هم ميخواست .من هم كلي ذوق كردم كه بالاخره استادي پيدا شد كه محور برايش علم است نه چيز ديگر .البته اينقدرها هم ساده نبودم كه به همين راحتي نتيجه گيري كنم بلكه شواهد ديگري در دست بود مبني بر اينكه چيزي كه فكر مي كنم درست است .خلاصه من با خوشحالي رفتم دنبال منبع و خواندن آنها و فيش برداري و از اين كارها .تا اين كه دو جلسه گذشت من يك خرده بخاطر تنبلي و يك خرده اينكه نمي دونستم چطور بنويسم گزارش كار نبردم كه يكهو استاد گفت آنهايي كه تا به حال گزارش كارشان را نياورده اند ديگر لازم نيست بياورند و نمره هم نميگيرند آن هم 8 نمره.هيج توضيحي را هم قبول نمي كرد.اينقدر توي ذوقم خورد كه نگو ونپرس .اين هم از استاد ما.آنموقع كه تازه امده بديم دانشكاه وقصد تسخير قلعه علم و دستيابي به حقيقت و زير و رو كردن دنيا را داشتيم انبوه دروس عمومي بي ربط ودروس پايه و تخصصي بي بوو خاصيت و استاد هاي بي بو و خاصيت تر چنان حالمان را گرفتند و توقعمان را پايين آوردند كه عطاي جستحوي علم را به لقايش بخشيديم و به همين بسنده كرديم كه دروسمان پاس شود و با مدركي فارغ التحصيل شويم.حالا هم هر چه سعي ميكنم كه همين رويه را ادامه بدهم و اميد واهي نداشته باشم نمي شود كه نميشود.نميدانم با خودم چه كنم .&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19235349-113273474140411446?l=yaddashte-man.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/feeds/113273474140411446/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19235349&amp;postID=113273474140411446' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113273474140411446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19235349/posts/default/113273474140411446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yaddashte-man.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title=''/><author><name>فاطمه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04196043239750330644</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry></feed>
