این روزها بد نیستم حتی می تونم بگم که خوبم . نه اینکه هیچ ناراحتی یا مشکلی نداشته باشم نه ، ولی درکل بد نمی گذره . به شدت درگیر کلاس زبان شدم و هر روز کلاس میرم . نمی دونم کس دیگه ای هم هست که به اندازه ی من عاشق زبان یاد گرفتن باشه یا نه . وقتی سر کلاسم اصلا نمی فهمم زمان چطورمی گذره وبه هیچ وجه هم احساس خستگی نمی کنم . ساعت ها سرم رو توی دیکشنری فرو می کنم و عاشق خوندن نوول و داستان های کوتاهم . فقط یه چیزی توی کلاس اذیتم می کنه اونم بچه ها و جویه که سر کلاس وجود داره . همه ی اونها به شدت محافظه کارن و خود واقعی شون رو مخفی می کنن . يادمه روزولنتاين معلممون پرسيد خب ، امروز كسي كادو گرفته يا نه كه همه به هم نگاهي انداختن و گفتن نه ! فقط من بودم كه گفتم آره . معلمه با تعجب دوباره پرسيد به كسي هم كادو ندادين ؟ كه باز هم همه انكار كردن . من برگشتم طرف بغل دستيم و بهش گفتم مگه ممكنه تو اين كلاس هيشكي كادو نگرفته باشه ؟ اونم گفت : چرا بابا گرفتن ولي سر كلاس كه نمي گن . خلاصه آخرش من موندم و اين سوال كه آخه چرا دخترا اينقد خودشونو سانسور مي كنن ؟ از چي مي ترسن ؟ اونم توي يه كلاس خصوصي كاملا دخترانه كه ممكنه بعد از پايان اين ترم هيچ كدوممون ديگه همديگه رو نبينيم !؟! مشكل فقط اين كلاس و اين بچه ها نيستن . جو بقيه ي كلاس ها هم همينطوريه . ميتونم بگم به دليل موقعيت مكاني اي كه آموزشگاه درش واقع شده (مركزشهر) بچه ها از همه ي طبقات و اقشار هستن و اين نمي تونه به موقعيت اجتماعي شون ربطي داشته باشه . البته اخيرا بعد از اينكه فهميدم دو تا دختري كه كنار من مي شينن و از بقيه ي بچه ها قابل تحمل ترن ، اهل سيگار و مشروب هم هستن و از دوست پسرهاشون هم بگي نگي صحبت مي كنن ، كلاس برام جالب تر شده . ضمنا فكر نكنيد كه اونها اينقدر شهامت داشتن كه از اين جور چيزها با من صحبت كنن ، نه !!! اينقدراز علايق و روابط درست و نادرستم !؟!؟ براشون تعريف كردم كه دهنم سرويس شد ! موضوع فقط درباره ي دخترها نيست . همه ي ايراني ها به نوعي دچار اين خود سانسوري هستن شايد به علت قرن ها زندگي كردن زير حاكميت رژيم هاي ديكتاتور و توتاليتر ، اما در مورد دخترها علت هاي ديگه اي كه به تربيت جنسيتي و تبعيض هايي كه در اين مورد وجود داره ، برمي گرده خيلي شديد تره . خود من هم كه الان دارم اينها رو مي نويسم كم پيش مياد كه اگر در موردي توي جمع ويا عرصه ي عمومي جامعه حرفي براي گفتن داشته باشم اونو بيان كنم . خيلي سعي مي كنم باهاش بجنگم ولي نتونستم تغيير مهمي توي خودم ايجاد كنم . روند جامعه پذيريم ديگه يه جورايي تقريبا تموم شده
Sunday, February 26, 2006
Sunday, February 05, 2006
درباره ی یکی از پست های قبلی
من الان توی مسافرت هستم و به دلایلی دسترسی درست و حسابی به اینترنت ندارم . اما بعد از خوندن کامنت ها و نظرات خیلی جالبی که دوستان برای اون پست بی نام من گذاشته بودن حیفم اومد که این چیزها رو ننویسم
فکر می کنم فرشید شاید به این علت که اون هم در ایران و در همین فضای اجتماعی ، فرهنگی زندگی می کنه بهتر منو درک کرده و به منظور من نزدیکتره . من هم اعتقاد دارم پوچگرایی ای که ما جوونای ایرانی گرفتارشیم و حتی اینکه ماها اینقدر علیرغم میلمون به ایده آل و ماورا دلبستگی داریم بیشتر ریشه اجتماعی داریم تا فلسفی . دلزدگی وسر خوردگی اجتماعی باعث می شه که به متافیزیک و ایده آل ( چیزی فراتر از موجودیت های حاضر که ما رو ارضا کنه و زندگیمونو از این حالت فقدان و خالی بودن در بیاره ) رو بیاریم و وقتی که به واهی بودن این امید پی بردیم دچار سرخوردگی و پوچ گرایی مضاعف بشیم . سرخوردگی اجتماعی علت های مختلفی داره از عدم برخورداری از آزادی های اجتماعی و سیاسی گرفته تا نبودن فرصت تحرک صعودی اقتصادی و فضای علمی ناامید کننده ی دانشگاه های کشور . اشکال های به نظرمن عمدتا ساختاری و سیستمی نهادها و ساختارهای کشورهم باعث می شه که امید تغییر و اصلاح کمتر و کمتر به نظر برسه . شروع یه بحث دیگه ؟ من که آماده ام
فکر می کنم فرشید شاید به این علت که اون هم در ایران و در همین فضای اجتماعی ، فرهنگی زندگی می کنه بهتر منو درک کرده و به منظور من نزدیکتره . من هم اعتقاد دارم پوچگرایی ای که ما جوونای ایرانی گرفتارشیم و حتی اینکه ماها اینقدر علیرغم میلمون به ایده آل و ماورا دلبستگی داریم بیشتر ریشه اجتماعی داریم تا فلسفی . دلزدگی وسر خوردگی اجتماعی باعث می شه که به متافیزیک و ایده آل ( چیزی فراتر از موجودیت های حاضر که ما رو ارضا کنه و زندگیمونو از این حالت فقدان و خالی بودن در بیاره ) رو بیاریم و وقتی که به واهی بودن این امید پی بردیم دچار سرخوردگی و پوچ گرایی مضاعف بشیم . سرخوردگی اجتماعی علت های مختلفی داره از عدم برخورداری از آزادی های اجتماعی و سیاسی گرفته تا نبودن فرصت تحرک صعودی اقتصادی و فضای علمی ناامید کننده ی دانشگاه های کشور . اشکال های به نظرمن عمدتا ساختاری و سیستمی نهادها و ساختارهای کشورهم باعث می شه که امید تغییر و اصلاح کمتر و کمتر به نظر برسه . شروع یه بحث دیگه ؟ من که آماده ام
Friday, January 27, 2006
عذاب وجدان

آخرين رماني كه خوانده ام – عذاب وجدان - متعلق به يه نويسنده ي كوبايي به نام آلبا دسس پدس است كه بعد از ازدواجش تبعه ي ايتاليا مي شود و آثارش را در همان جا منتشر مي كند. كتاب هايي كه تا به حال از اين نويسنده خوانده ام اينها هستند : دير يا زود ، از طرف او ، دفترچه ي ممنوع و عذاب وجدان . همه ي آنها به نظرم در يك سطح نيستند و در اين ميان عذاب وجدان از بقيه جالب تر است . محور داستان سرگشتگي ها ، ترديد ها وافكاريك زن در دهه ي چهل زندگي اش و راجع به همه چيز است و نويسنده همراه با آن به زندگي وافكار سه شخصيت ديگر هم مي پردازد . همگي قهرمانهاي او زن هستند اما با وجود اين ديد فمنيستي اش به هيچ وجه تو ذوق زن نيست و در سطح داستان جريان ندارد . به نظرم ديد انساني اش نسبت به شخصيت ها از نقاط قوت داستان است . خلاصه اگر اين كتاب دستتان افتاد حتما آن را بخوانيد
كمك
دارم براي يه تحقيق پروپوزال مي نويسم ولي هر چي مي گردم نمي تونم هيچ پيشينه ي تحقيقي پيدا كنم . يعني هيچ ايراني اي مايل نبوده يه تحقيق كوچولو درباره ي تئوري خودكشي دوركيم انجام بده ؟
Thursday, January 26, 2006
............
به جوهري كه توي خودنويس مونده نگاه مي كنم يه چيزي كمتر از نصفه . زياد طول نمي كشه تموم شه . بعضي وقتها به خودم مي گم برم خودمو از يه بلندي پرت كنم پايين يا اين كه يه هفت تيري چيزي گير بيارم بذارم زير گلوم، همونجايي كه گوده و جون ميده كه لوله اسلحه توش جا خوش كنه . بعد ماشه رو بكشم و مغزمو همچين متلاشي كنم كه خرده هاش چار طرف كره ي زمين گم و گور شه و مطمئن باشم كه ديگه به هيچي نمي تونم فكر كنم . نه به اون نه به خودم نه به هيچ چيز ديگه اي .آخه دست خودم نيست . اخلاقم اينجوريه . بعضي وقتها بيخود و بي جهت قاط مي زنم . اصلا كي گفته آدم بايد هميشه ي خدا معقول و منطقي باشه . اصلا مگه من كيم؟ نه خدام نه پيغمبر و نه هيچ گه ديگه اي . يه آدم معموليم . بي ايمان ،متزلزل ، نااميد و غير قابل اعتماد . اينا كه چيزاي بدي نيستن ، خيلي هم عادي ان . حال مي كنم عادي باشم . چيز بخصوصي نباشم . يه انگل يه سنگ يه لاك پشت يه دختر يه هيچ . من نبودم كه دنبال ايده آل بودم . تو اين دوره زمونه كي ديگه اينقد كسخله كه دنبال ايده آل باشه . كسخل ؟ چرا حالا يادم مياد كه بودم . نبودم كه اين همه مدت منتظرش نمي موندم و هي به خودم بگم كه اون فرق داره . اين همه سال همه رو نديده گرفته باشم كه حالا به اون چه كه هست راضي بشم . ولي هميشه از اينكه خودمو راحت كنم ترسيدم . مثل سگ ترسيدم . از بچگي ام ترسو بودم و بيخودي قمپز در مي كردم . هميشه مي ترسم رها كنم و برم . ولي واقعا ترس نداره . ترس داره كه اون اين همه متفاوته ؟
Tuesday, January 17, 2006
اينم از دانشكده ي ما
احساسي که من در مورد درسها ومباحثی که در کلاس های دانشکده ارائه می شود دارم سر در گمی است . از طرفی واقعا به این رشته – جامعه شناسی - علاقه دارم و دلم می خواهد چیز یاد بگیرم از طرف دیگر نحوه ی ارائه ی مطالب درسی بسیار بسیار ناامید کننده است . کما اینکه فکر می کنم این حالت و احساس در سایر دانشجویان در موقعیت من هم صادق است . به اين دليل كه اولا که ما در هر ترم تحصیلی چیزی در حدود 18 الی 20 واحد داریم یعنی 8،9 تا درس . که برای اکثر آنها باید تحقیق یا کنفرانس ارایه بدهیم البته غیر از امتحان کتبی ای که در پایان ترم از ما گرفته می شود . قطعا یک دانشجوی ایرانی که هزار جور مشکل دیگر دارد نمی تواند روی همگی آنها وقت بگذارد و درست انجامشان دهد . دوما مباحث خیلی از دروسی که همینطوری کشکی به ما داده می شود تکراری هستند و در نتیجه ما بعضی از مطالب و خصوصا کلیات را بارها و بارها می خوانیم اما بعضی مطالب یا اصلا مطرح نمی شوند یا خیلی سرسری گرفته می شوند . مثلا ما دروسی داریم با این عناوین : مبانی جامعه شناسی 1 ، مبانی جامعه شناسی 2 ، نظریه های جامعه شناسی 1 ، نظریه های جامعه شناسی 2 ، تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام . که اصولا حدود مباحث هیچ کدام از این دروس دقیقا مشخص نیست و اکثر آنها متداخل هستند . ما بارها و بارها رئوس نظريات ماركس ، وبرويا دوركيم را دراين كلاسها وكلاس هاي ديگري مثل جامعه شناسي كار و شغل ، سياسي ، صنعتي و.... مي خوانيم ولي هيچكدام درباره ي حتي يكي از آنها صاحب تحليل نيستيم (مگر در صورتي كه خودمان در اين زمينه مطالعه كنيم ) . مشكل ديكر اين است كه هر كدام از اساتيد هم برداشت خودشان را از محتواي دروس دارند و اين در مواقعي كه درس ها پيش نياز يا هم نياز هستند بروز مي كند . براي مثال دكتر توسلي براي درس نظريه هاي 1 از افلاطون و ارسطو شروع مي كند و بعد از متفكرين اسلامي اگر به مونتسكيو و ماكياولي برسد هنر كرده است . در حالي كه مثلا دكتر اباذري يا آزاد جامعه شناسان كلاسيك را تدريس مي كنند. انتقاد زياد است و اين پست همين الانش هم حيلي طولاني شده . فكر مي كنم اگر به حاي اين همه واحد هاي جورواجور و متداخل مثلا سه واحد ماركس ، سه واحد دوركيم .... داشتيم خيلي بهتر مي شد .
Saturday, January 14, 2006
آیا شما تا به حال تصادف کردین ؟
آیا شما تا به حال تصادف کردین ؟ در حالی که توی ماشین هستین ؟ چه احساسی داشتین ؟ من پریروز برای اولین بار تصادف کردم و باید بگم خیلی هیجان انگیز بود البته قطعا دلیلش این بود که خودم صاحب ماشین نبودم وگرنه خدای نا کرده من که کس خل نیستم که از داغون شدن ماشینم لذت ببرم .ماجرا از این قراره که پریروز من و یکی از دوستان که همراش ماشین آورده بود خیر سرمون تصمیم گرفتیم بریم فرحزاد و یه ناهار دبش بزنیم تو رگ که توی اتو بان نمی دونم چی چی همون طرفا یهو یه ماشین که ایستاده بود سبز شد جلومونو ما هم نامردی نکردیم و زدیم در کونش . منم که خاک بر سرم کنن - به سنت بقیه ی ایرانیها که باید توی سرشون بزنی تا خیر و صلاحشونو بفهمن - کمربند نبسته بودم با کله رفتم تو شیشه . دیگه این که با چه مصیبتی توی اون هیری بیری پلیس پیدا کردیم و باقی قضایا بماند . این پراید ها هم که به قول دوستم به چس بندند و به گوز پیوند . جلوبندی و چراغ مراغ ها که به کل داغون شدن و موتورش هم گمونم حسابی جا خورده بود . منم آخرش با سر و کله ی کبود و باد کرده برگشتم خوابگاه . از اون موقع هم کارم شده کمپرس آب سرد و گرم واینجورچیزا بلکه شکلم یک کمی شبیه آدم بشه . الانم که دارم اینا رو می نویسم باد صورتم خوابیده اما کبودیای دور چشمم مونده انگار که یکی از چشامو سایه ی بادمجونی زده باشم اون یکی رو نه . خلاصه هر کی تو دانشکده شک داشت که من اسکولم حالا دیگه مطمئن شده
Sunday, January 08, 2006
سايه ام بد جوري داره بهم لگد مي زنه . صبح يه دونه امتحان داشتم دو ساعت ديگه هم يكي ديگه . امتحانه يه جزوه ي دويست سيصد صفحه اي داره كه تا حالا فقط دست بچه ها ديدمش . رفتم سالن مطالعه كه خير سرم بشينم يه كم بخونم ولي يهو به خودم اومدم ديدم نيم ساعته كه همينطوري زل زدم به دور و وري هام . جزوه رو به اوني كه ازش گرفته بودم برگردوندمو زدم بيرون . لعنتي هميشه توي بدترين موقع هم لگداش شروع مي شه
Monday, January 02, 2006
جوجه شمارون
بالاخره آخر پاييز شد و وقت جوجه شمارون ( امتحانات را مي گويم ) و اينقدركه من دانشجوي منضبط و خوبي هستم بايد به مدت دو هفته شب ها را بيدار بمانم و خر بزنم . دومين يا سومين امتحانم نظريه هاي جامعه شناسي 2 يا به عبارتي نظريه هاي مدرن است . قصه ي اين درس نظريه ها در دانشكده ي ما بسي دراز است . كتاب هايي كه براي درس نظريه هاي 1 معرفي مي شوند غالبا تاليف خود اساتيد هستند و مفت هم نمي ارزند . نمو نه اش كتاب دكتر توسلي ( مثلا پدر جامعه شناسي ايران ) است كه در واقع اسم تاريخ تفكر اجتماعي در اسلام باضافه ي يونان قبل از ميلاد بيشتر برازنده اش است چرا كه يك ميليون صفحه در شرح تفكرات ابن سينا و ابن خلدون و فارابي و .... و تعداد نسبتا زيادي صفحه راجع به افلاطون و ارسطو و تعداد انگشت شماري صفحه راجع به ماركس و دور كيم و وبر و اسپنسر و زيمل دارد . توجه كنيد كه اصل درس راجع به جامعه شناسي كلاسيك است تا به عمق فاجعه پي ببريد .
تازه اين كه خوب است ، شاهكار ديگري در اين زمينه از آثار دكتر جمشيديها وجود دارد كه من آن را خوشبختانه نخوانده ام اما شنيده ام كه اصلا فصلي تحت عنوان ماركس ندارد !!!!!! آخر آدم اين را به كي بگويد ؟!؟!
وضعيت نظريه هاي 2 هم از اين بهتر نيست . دكتر آزاد – استاد من – كتاب خودش را معرفي كرده كه وضعيت آن هم اسف انگيز است . اكثر مطالب نظرات ديگران خصوصا ريتزر است و نثرآن به قدري بد ، داراي لغات غيرعلمي و مبهم است كه كلا كتاب غير قابل فهم شده است . تازه ي تازه اين كتابها همگي از منابع كارشناسي ارشد رشته ي جامعه شناسي دانشگاه تهران هستند .
به قول شاعر تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...
تازه اين كه خوب است ، شاهكار ديگري در اين زمينه از آثار دكتر جمشيديها وجود دارد كه من آن را خوشبختانه نخوانده ام اما شنيده ام كه اصلا فصلي تحت عنوان ماركس ندارد !!!!!! آخر آدم اين را به كي بگويد ؟!؟!
وضعيت نظريه هاي 2 هم از اين بهتر نيست . دكتر آزاد – استاد من – كتاب خودش را معرفي كرده كه وضعيت آن هم اسف انگيز است . اكثر مطالب نظرات ديگران خصوصا ريتزر است و نثرآن به قدري بد ، داراي لغات غيرعلمي و مبهم است كه كلا كتاب غير قابل فهم شده است . تازه ي تازه اين كتابها همگي از منابع كارشناسي ارشد رشته ي جامعه شناسي دانشگاه تهران هستند .
به قول شاعر تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...
Wednesday, December 28, 2005
آخ جون .... دوست جدید
دیروز با زفیر و الهه ( هم اتاقی ها و دوستان عزیز ) و پگاه دوست زفیر که اولین باری بود که می دیدیمش رفتیم کنسرت تجربی موسیقی کلاسیک در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران . شامل تکنوازی پیانو ، ویولون ، گیتار وهمنوازی آنها باهم و اجرای قطعاتی از باخ ، بتهوون ، موتزارت و تورس و چن تا خارجی مارجی دیگه که من نمی شناختمشون . که خیلی ازش لذت بردیم هر چند که مجید اجراکننده ی چند تا از قطعات برنامه که تازه دوست الهه ی ما هم بود گفت که خودش و چند تای دیگه از بچه ها تِرزدن ولی ما که حالیمان نشد !!!!!!!! بعدشم رفتیم کافی شاپ ( همان آدم های فوق الذکر باضافه ی مجید ) وکلی حرف زدیم راجع به فیلم ها ، شب های روشن ، موسیقی ، کنسرت های موسیقی و جامعه شناسی و همایش هاش . مدت ها بود که اینطوری بهم خوش نگذشته بود . مجید که اولین باری بود که می دیدمش به نظرم آدم فوق العاده خوش برخورد و مهربانی آمد ودر واقع اون بود که باعث شد اون جو راحت و صمیمی بوجود بیاد واون مکالمه جالب و روان شکل بگیره . به عنوان دوست و مصاحب آدم فوق العاده ای به نظر میومد
یه مساله ای که در مورد وبلاگ نویسی هست اینه که گاهی آدم میون مقاصد و خواسته هایی که از وبلاگ نویسی داره گیر می کنه . اصولا مهمترین منظوری که من از وبلاگ نویسی دارم اینه که بتونم حرف هایی رو که دلم می خواد بزنم صرفنظر از اینکه چی هستن و در چه موردی هستند . طبعا آدم به این دلیل می خواد حرف بزنه که دیگران اونها رو بشنوند و حتی در موردشون نظر بدن و گرنه صحبت کردن امر بی معنایی می شه . به نظرم میاد در وهله ی اول کسایی مهم هستن که ما اونها رو می شناسیم و ما دلمون می خواد که اول اونها حرف ها ، نظرات و افکار واقعی ما رو بدونن . اما اینجا یه مشکلی پیش می یاد . مسایلی هستن که ما به هر دلیلی نمی خوایم افراد خاصی از آشنا هامون اونها رو بدونن . اینجاست که آدم نمی دونه آدرس وبلاگش رو به دیگران بده یا نه . به خاطر همین مساله واینکه تصمیم گرفتم ادرس وبلاگ رو به دوستام بدم ودادم الان نمی تونم هر چی که تو ذهنم هست ودلم می خواد بنویسم رو بنویسم . آدم دچار سرخوردگی وبی انگیزگی برای نوشتن میشه
Friday, December 23, 2005
Wednesday, December 21, 2005
امان از این روشنفکر دینی ها............
امروز اینقد شر و ور شنیدم که دیگه مخم گوزیده و حسابی قاط زدم . سر کلاس صبح یه دختری ارایه مقاله داشت که هنوز خودشم نمی دونست چه موضعی داره . مقاله اش راجع به حقوق زنان در ایران بود . خودشم تیریپ روشنفکر دینی بود از اینا که پر از تناقض هستند . از یه طرف دغدغه ی دین داشت و می خواست ثابت کنه که نابرابری های حقوقی ای رو که وجود داره نباید پای اسلام گذاشت و اینا در واقع نتیجه ی برداشت های غلط مفسرین قرآنند . از طرف دیگه دغدغه ی مسایل زنان داشت ودلش می خواست در این مورد یک کاری انجام بده . تازه می خواست که کارش هم یک کار جامعه شناختی باشه . اما از اونجا که نمی خواست اسلام عزیزش زیر سوال بره ، خب البته درون دینی بحث می کرد که باعث می شد کارش اصلا ارزش جامعه شناختی نداشته باشه . خلاصه معلوم نبود که بالاخره چی می خواد بگه و به کجا می خواد برسه . یه آش شله قلمکاری بود که نگوو نپرس . اصلا من از هر چی روشنفکر دینیه بدم می یاد . تکلیفشون روشن نیست . آخه یا باید روشنفکر بود یا دیندار ؛ دو تاش با هم که نمی شه
؟؟؟؟؟؟طلا = پشم باسن
امروز سر كلاسي كه قرار بود من تحقيقم رو درباره ي يكي از مسايل اجتماعي ايران ارايه بدم استاد اينقد حرف زد كه نوبت به من نرسيد . از هر چي هم كه دلتون بخواد صحبت كرد . حرفاش از مصاحبه يي كه با يكي از خبر نگاراي همشهري كرده بود و با كلي اصلاحات و سر و ته زني چاپ شده بود شروع شد و به گل و بلبل و طبيعت و رز صورتي دست آخر هم به خاطره هاي استاد در زمان دانشجوييش در فرانسه رسيد . در حالي كه من داشتم در همون حال فكر مي كردم آيا هيچ كشور ديگه اي مثل ايران هست كه در اون ارزش وقت آدما چيزي در حدود ارزش پشم باسن باشه ؟
Tuesday, December 20, 2005
بر سر دوراهي

نمي دونم بايد چيكار كنم .اصلا مطمئن نيستم كه چي غلطه و چي درست . وقتي دو تا آدمي كه با هم دوستن وهمديگه رو هم دوست دارن در موردي اختلاف عقيده پيدا مي كنن وهيچ كدوم هم حاضر نيستن موضع خودشونو رها كنن چيكار بايد كرد ؟ آيا بايد كوتاه اومد ؟ اگه كوتاه اومدنت به منزله پذيرفتن واعتراض نكردن تو نسبت به چيزي باشه كه تصوير تو رو ازخودت تغيير ميده چي ؟ در اين صورت تكليف چيه ؟
موضوع اينه كه چند وقتيه كه دو تا از بچه هاي اتاقمون منو متهم مي كنن كه من صرفا براي اينكه با اونها مخالفت كرده باشم نظر ميدم و اصلا وقتي در موردي ابرازعقيده ميكنم براي اينه كه نظر اونها رو رد كرده باشم .اوائل كه هراز گاهي بچه ها اين مساله رو به رخم مي كشيدن هر چند از اين موضوع ناراحت مي شدم ولي سعي مي كردم فراموش كنم و با كمتر نظر دادن و مواظبت از رفتارم مساله رو فيصله بدم چون اينقد بچه ها رو دوست داشتم كه نذارم هر چيزي بينمون فاصله بندازه . تا اينكه پريشب سر يه مساله ي كوچيك دوستم نظري داد كه به نظر من فوق العاده غير منطقي و خنده دار اومد و من هم با قاطعيت باهاش مخالفت كردم . اصلا مهم نيست كه نظر كدوممون درست بود ، مساله اينه كه اون بلافاصله گفت كه تو چون مي خواي با من مخالفت كني اين حرفو ميزني ودر جواب من كه گفتم يعني تو واقعا اينطوري فكر مي كني گفت كه در اين موضوع شكي نداره و من هميشه مي خوام با اونها مخالفت كنم و چيز تازه اي نيست . فوق العاده عصباني و ناراحت بودم و احساس مي كردم اگه الان احساسي رو كه دارم نگم و بروز ندم ازش متنفر خواهم شد براي همينم گفتم كه خيلي بي شعوري مي خواد كه آدم با دوستش اينجوري برخورد كنه كه البته اونو خيلي ناراحت كرد
حالا نمي دونم چيكاركنم به شدت دلم مي خواد كه كوتاه بيام وبرم آشتي كنون ولي از طرفي هم احساس ميكنم كه حق داشتم در اين مورد عكس العمل نشون بدم و كوتاه اومدن من دراين مورد مي تونست به منزله پذيرفتن اين موضوع از طرف من باشه .اينطوري نيست كه پذيرفتن هر چيزي كه قبولش ندارم اونم براي دوستم اينقد برام سخت باشه ولي آخه چيز داريم تا چيز !!!!!! قبول كردن اين موضوع به اين معنيه كه من يه آدم عقده اي و كينه ايم كه با كوبيدن ديگران و مخالفت كردن با نظراتشون سعي مي كنم خودمو مطرح كنم و هيچ نظر و عقيده اي هم از خودم ندارم . اين يعني زير سوال رفتن همه ي احساسات ، تفكرات ، عقايد و نظرات من و در يك كلام خود من
آيا كوتاه اومدن در اين مورد هم درست بود ؟
موضوع اينه كه چند وقتيه كه دو تا از بچه هاي اتاقمون منو متهم مي كنن كه من صرفا براي اينكه با اونها مخالفت كرده باشم نظر ميدم و اصلا وقتي در موردي ابرازعقيده ميكنم براي اينه كه نظر اونها رو رد كرده باشم .اوائل كه هراز گاهي بچه ها اين مساله رو به رخم مي كشيدن هر چند از اين موضوع ناراحت مي شدم ولي سعي مي كردم فراموش كنم و با كمتر نظر دادن و مواظبت از رفتارم مساله رو فيصله بدم چون اينقد بچه ها رو دوست داشتم كه نذارم هر چيزي بينمون فاصله بندازه . تا اينكه پريشب سر يه مساله ي كوچيك دوستم نظري داد كه به نظر من فوق العاده غير منطقي و خنده دار اومد و من هم با قاطعيت باهاش مخالفت كردم . اصلا مهم نيست كه نظر كدوممون درست بود ، مساله اينه كه اون بلافاصله گفت كه تو چون مي خواي با من مخالفت كني اين حرفو ميزني ودر جواب من كه گفتم يعني تو واقعا اينطوري فكر مي كني گفت كه در اين موضوع شكي نداره و من هميشه مي خوام با اونها مخالفت كنم و چيز تازه اي نيست . فوق العاده عصباني و ناراحت بودم و احساس مي كردم اگه الان احساسي رو كه دارم نگم و بروز ندم ازش متنفر خواهم شد براي همينم گفتم كه خيلي بي شعوري مي خواد كه آدم با دوستش اينجوري برخورد كنه كه البته اونو خيلي ناراحت كرد
حالا نمي دونم چيكاركنم به شدت دلم مي خواد كه كوتاه بيام وبرم آشتي كنون ولي از طرفي هم احساس ميكنم كه حق داشتم در اين مورد عكس العمل نشون بدم و كوتاه اومدن من دراين مورد مي تونست به منزله پذيرفتن اين موضوع از طرف من باشه .اينطوري نيست كه پذيرفتن هر چيزي كه قبولش ندارم اونم براي دوستم اينقد برام سخت باشه ولي آخه چيز داريم تا چيز !!!!!! قبول كردن اين موضوع به اين معنيه كه من يه آدم عقده اي و كينه ايم كه با كوبيدن ديگران و مخالفت كردن با نظراتشون سعي مي كنم خودمو مطرح كنم و هيچ نظر و عقيده اي هم از خودم ندارم . اين يعني زير سوال رفتن همه ي احساسات ، تفكرات ، عقايد و نظرات من و در يك كلام خود من
آيا كوتاه اومدن در اين مورد هم درست بود ؟
امان از تنبلي
مثلا من فردا قراره سر كلاس بررسي مسايل اجتماعي ايران تحقيق ارايه بدم اما دريغ از يه خط كه نوشته باشم ، تازه الانم مثل منگلا نشستم پاي اينترنت و دارم پست مي نويسم . امروز رفتم پيش استادمون تا بهش بگم اگه امكان داره هفته ي بعد تحقيقم رو ارايه كنم ولي اينقد شاكي بود كه اصلا جرات نكردم بگم براي چي اومدم . يه چند تا سوال دري وري پرسيدم و اومدم بيرون . الانم مي خوام برم خوابگاه ببينم چه خاكي مي تونم تو سرم كنم
Monday, December 19, 2005
!!!!! دانشجوهاي ايراني
امروز داشتم وارد دانشکده مي شدم که يهو چشمم افتاد به اعلاميه اي که نمي دونم کيا بوسيله ي اون درگذشت نابهنگام مادر يکي از اساتيدمون رو بهش تسليت گفته بودن اولين چيزي که همون لحظه به ذهنم رسيد اين بود که : آخ جون کلاسايي که با اين استاد داشتم حداقل براي يه هفته فيتيل ميتيل شد بعدش از خودم خجالت کشيدم و دچار وجدان درد شدم اينم از سيستم دانشگاه و دانشجويي ايران که تا يه استادي سر کلاس نمي ياد دانشجوهاش تو کونشون عروسيه
Sunday, December 18, 2005
یه بوس کوچولو
نمی دونم چرا تازگی ها همه ی پست هام یا راجع به همایش و تجمعه یا فیلم هایی که اینجا واونجا دیدم . الانم می خوام در مورد یک بوس کوچولو ساخته ی بهمن فرمان آرا بنویسم . حوصله ندارم بشینم مفصل نقدش کنم هر چند که ارزشش رو هم نداره فقط میخواستم بگم برید این فیلم رو ببینید تا بفهمید که آدم تا چه حد می تونه فیلمش رو محلی برای شعار دادن ، بیرون ریختن کینه ها و عقده های شخصی اش بکنه . داشتم وسط فیلم بالا میاوردم بس که توش شعارهای ناسیونالیستی و اخلاقی بود وبسکه آدم های فیلم به همدیگه مزخرف تحویل می دادند . اصولا خیلی از اتفاقا ، دیالوگ ها وشخصیت ها هیچ کارکردی نداشتند و هیچ کمکی به پیشبرد داستان ، شخصیت پردازی وسایر چیزهایی که این جور چیز ها برای اونا خلق می شن نمی کردن. خلاصه از من به شما نصیحت که سعی نکنید هی از خودتون سوال کنید که واسه چی؟ تنها دلیلی که میشد برای اونها پیدا کرد این بود که کار گردان می خواسته فقط عقایدش روبه بیننده تحمیل کنه بدون اینکه به خودش زحمت بده حداقل برای اینکار اول فیلم خوبی بسازه . حالا این عقاید چی بود ؟ بدها : کسانی که وطنشون رو ترک میکنن ، حس ناسیو نالیستی ندارن (در یک کلام خائن ها) ، زن و بچه شونو ول می کنن و میرن خارج ( حتی اگه بچه دار شدن خواست خودشون نبوده باشه و قبلش به زنشون گفته باشن اگه بچه دار شدیم مسئولیتش با خودته ) ، به دنیا دل می بندن ، میرن کنار دریا و ویسکی می خورن .اینها کسایین که به خاطر گناهایی که کردن از مرگ می ترسن و دودستی به زندگی چسبیدن . خوب ها : کسایی که علیرغم محدودیت ها و مشکلات وطنشون را ترک نمی کنن ، بالا سر خونواده شون هستند ، کارایی که در بالا گفتم رو انجام نمی دن ومرگشون مثل یه بوس کوچولوئه . همه ی اینا در صورتیه که شخصیت سعدی از شخصیت ابراهیم گلستان کپی برداری نشده باشه که اگه اینجوری باشه که فرمان آرا واقعا باید بره بمیره . زفیر هم در این مورد مطلب نوشته ولینک های خوبی داده
به بهانه ي فيلم انجمن شاعران مرده

نمي دانم فيلم انجمن شاعران مرده را ديديد يا نه ، من قبلا دو بارديده بودمش اما وقتي جمعه شب دوباره از شبكه 3 سيما پخش شد نشستم و دوباره ديدمش . راستش را بخواهيد بار اولي كه آن را ديدم اصلا خوشم نيامد ، به نظرم فيلم آبكي و مسخره اي بود ولي بعد ها كه دوباره ديدمش نظرم عوض شد . آنچه كه توي فيلم رخ مي داد خود زندگي بود و همه ي آن بچه ها هم خود ما بوديم . آنها مي توانستند وجوه مختلف شخصيت يك نفر باشند - عكس العمل هاي ما در موقعيت هاي مختلفي كه در آنها گير مي كنيم - يا آدم هايي متفاوت و متمايز . همه ي آدمها در برهه اي از زندگي شان ناچار مي شوند كه تصميم گيري كنند . تصميم بگيرند كه مي خواهند خودشان باشند يا چيزي كه به آنها تحميل ميشود . آهنگ خودشان را بنوازند يا صرفا آجر ديگري در ديوار باشند . شخصيت هاي اين فيلم همگي آدم هايي بودند كه اين سوال برايشان مطرح شده بود ، هر كدام سعي مي كردند به نوعي بفهمند چه كار مي خواهند بكنند ، به دنبال چه هستند و به قول كيتينگ چه چيزي را مي خواهند به بقيه ي چيزهاي اين دنيا اضافه كنند ، آنها مي بايستي تصميم مي گرفتند . ناكس به عشق روي آورد ، نيل به تئاتر و تاد به شعر و به نوعي به دنياي دروني خودش . آنها سرنوشت هاي متفاوتي پيدا كردند . بعضي هاشان به آنچه كه مي خواستند رسيدند ، بعضي هاشان هم نه . ولي موضوع به همين سادگي ها هم نيست . موضوع فقط اين نيست كه بخواهيم خودمان باشيم و جوري زندگي كنيم كه دوست داريم موضوع اين است كه وقتي به اين نقطه رسيديم آگاهي اي كسب كرده ايم كه به نوعي مثل يك سايه هميشه به دنبالمان خواهد بود و ما نمي توانيم آ ن را از خودمان دور كنيم يا به فراموشي بسپاريمش چرا كه برگشتن به وضعيت قبل از آن غير ممكن است ، ديگر چيزي غير از آن كه تصميم گرفته ايم باشيم ارضايمان نخواهد كرد و گاهي شرايط چنان برايمان غير قابل تحمل مي شود كه ترجيح مي دهيم بميريم . وقتي داشتم فيلم را تماشا ميكردم و تاد را ميديدم كه در نااميدي مطلق بود - دقيقا قبل از اينكه خودش را بكشد - احساس مي كردم صدايش را مي شنوم كه با خودش مي گويد :كاش هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاده بود يا زمان مي ايستاد يا من مي مردم . احساس مي كردم ده سال تحصيل اول در مدرسه ي نظامي و بعد در دانشگاه و اينكه شايد بعد از آن بتواند كاري را كه مي خواهد بكند واقعا خارج از حد تحمل اوست . وجه باز هم غم انگيز تر قضيه اينجاست كه هيچ تضميني نيست كه براي نيازهايي كه در درونمان بيدار شده ما به ازايي در خارج وجود داشته باشد . منظورم اين است گيرم كه خواستيم آنچه كه دوست داريم باشيم وبه آن هم رسيديم اگر ناگهان متوجه شديم كه چيزي كه ميخواسته ايم جز سراب چيزي نبوده چه ؟ خودم را نمي دانم . اينكه حد تحملم كجاست ؟ دليل اينكه بارها به اين مرز رسيدم ولي از آن رد نشدم واقعا چه بود ؟ براي چه ادامه دادم ؟ ترسم از پايان دادن به زندگي به خاطر اميدكي است كه هنوز در اعماق وجودم هست يا اميدكم زاييده ي ترسم از پايان است ؟
Wednesday, December 14, 2005
مراسم روز مثلا دانشجو
اول از همه بگویم که علیرغم اینکه در یکی از پست های قبلیم نوشته بودم که همایش رویکرد به پژوهش همزمان با مراسم روز دانشجو برگزار می شود ، اینطور نشد ، چون مراسمی که قرار بود آن روز برگزار شود و من ازآن مطلع شدم گویا تجمع بچه های چپ دانشگاه بوده وخیلی هم بی خود بوده . من هم که به موقع مطلع شدم رفتم همایش رویکرد به پژوهش و گزارشی از آن در وبلاگ نوشتم . اما دیروز مراسم روز دانشجو با نام "جنبش دانشجویی ، نیم قرن آرمانخواهی " در دانشکده ی فنی دانشگاه تهران برگزار شد و من و زفیر هم در آن شرکت کردیم . از آن مراسم های آبکی و بی بو و خاصیت های دانشگاه بود که از یک عده جبهه مشارکتی و کسانی شبیه به آنها دعوت میکنند که بيایند وحرفایی صد من یک غاز درباره ی جایگاه والای دانشجو واینکه باید منتقد باشد و ماهم انتقاد هایش را پذیرا باشیم ، از او حمایت کنیم ، ازاو استفاده ی ابزاری نکنیم ، انتقاد باید آرام ومنطقی وعقلانی باشد – بگذریم از اینکه منظور آقایان از منطقی و عقلانی چیست – وکس شعرهایی از این قبیل بزنند . اما مساله ی دیگری که جدا از خود مراسم آنجا پیش آمد این بود که از همان ابتدای مراسم جمعی از بچه های دانشکده های علوم اجتماعی ، مدیریت وهنرها که عضو فراکسیون دموکراسی خواه انجمن دانشگاه بودند با در دست داشتن پلاکاردها و سر دادن شعار هایی چون" رییس انتصابی استعفا استعفا " ، " انجمن فاشیستی نمی خوایم نمی خوایم " ، " دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد " و " استبداد مذهبی نمی خوایم نمی خوایم " جو را تا حدودی نا آرام کرده بودند . تا اینکه وقتی مجری جلسه – حسین نقاشی – برای دومین بار پشت تریبون رفت تا از مهمان دیگری دعوت کند تا روی سن بیاید وحید عابدینی از - اعضای لغو عضویت شده ی انجمن دانشگاه و دبير سياسي سابق انجمن مرکزي - روی سن پرید و خواست تریبون را از نقاشی بگیرد که یک دفعه دو نفر از بچه هاي طيف سنتي او را گرفتند و ميخواستند بکشانند پايين که يکدفعه دعوا در گرفت و شلوغ پلوغ شد وکار به دعوا و کتک کاري کشيد 0 جو متشنج يک ربعي همينطور ادامه داشت تا اينکه بالاخره سنتي ها از ترس اينکه کار به جاي باريک بکشد تريبون را به وحيد عابديني دادند 0 او ده دقيقه اي صحبت کرد و گفت قصد جمع معترض به هم زدن جلسه نيست وما مي خواهيم نمايندگان واقعي دانشجويان در اين مراسم صحبت کنند نه کساني که به دروغ خود را نماينده ي جنبش دانشجويي و جنبش رفورميستي ايران مي دانند و000 بعد از آن حسين باقري تريبون را به زور از او گرفت و از سخنران بعدي خانم ابتکار دعوت کرد تا به روي سن بيايد و سخنراني اش را شروع کند 0 نيم ساعت بعد جو به حالت طبيعي برگشت و فضا آرام شد 0دلم براي اين بچه هاي دموکراسي خواه سوخت چون اينها تا به حال با طيف سنتي خيلي خوب تا کرده اند وبه هيچ جايي نرسيده اند حرکت ديروزشان هم براي اين بود که حد اقل حرفشان را به گوش بچه ها برسانند وبه آنها حالي کنند که چه اتفافاتي افتاده است که البته انگ آشوبگرو فاشيست و000 خوردند 0
Subscribe to:
Posts (Atom)